کوتاه و گزیده چیو بگم؟!  نه مینیمالیستم نه حرف های علمی - فرهنگی - ارزشی می زنم که تو دو خط کوتاهش کنم. وقتی اینجا غر می زنم حال و اوضاعم بهتر می شه. بعد یکمم برای مامانم غر می زنم، یکم برای امید، یکم به زمین و زمان فحش میدم و بعد هم همه چیز متوسط مثل همیشه پیش می ره...

میدونید کی غرهام تموم می شه؟! وقتی که دانشجوی دکترا بشم! پولدار بشم! (هنوزم گاهی علم از ثروت از نظرم بهتره!!) موسیقی و ورزش رو هر روز انجام بدم و پیش بابا و مامانم باشم!! قول میدم اون موقع دختر خوبی بشم و اینقدر پاچه نگیرم. به جز پولدار شدن هیچ کدوم از موارد فوق آرزوی دور از دسترسی برام نیست. حالا اینا رو ولش کن. این اضافه وزن شیکی که پیدا کردم بچسب...

اصولا به سبک کشتی گیرها هر روز خودمو وزن می کنم و هر وقت مازوخیسمم بالا می زنه شب ها هم که وزن بیشتره هم خودمو می کشم. یه مدت نه چندان مدید غذاهای چرب می خوردم و از خوردن هرگونه شیرینی در هر ساعتی از روز مضایقه نمی کردم. شام هم می خوردم و آخر شب برای این که عذاب وجدان نگیرمم دو تا میوه می خوردم که معده م شام یادش بره و فکر کنه میوه خورده فقط! خلاصه با این روش مردمی مدتی رو پیش رفتم که دیروز متوجه شدم از --- کیلو به !!! کیلو افزایش وزن پیدا کردم. این افزایش رو کسی معمولا متوجه نمی شه چون بعد از این همه سال دیگه می تونم 3 کیلو رو توی لباس کاور کنم اما به هرحال هم اکنون در حال حماسه سازی هستم و جوری جریان پیش رفته که کیک تولد توی یخچال بوده و الهامی که در حالت عادی در صورت وجود کیک در یخچال کلا توی یکی از طبقاتش دراز می کشید، بی خیال و سوت زنان از کنارش رد می شه!!

خدا به همه ی مسلمونا کمک کنه واسه حل مشکلاتشون و به هم مددی برسونه که این سه کیلو رو آب بفرماییم که آخرین چیزی که در این دنیا می خوام اینه که شلوار بپوشم و دو عدد بادمجون در کنار پهلوهام داشته باشم!!!!