پارسال عید بود. دربدر دنبال ادکلن e`clat پاساژا و ادکلن فروشا رو دوره می کردم. هیچ کس نداشت. یا 30 میلش بود. یا دو برابر قیمت عرف می دادن. اوکی... می دونم. اهواز پایتخت نیست، حتی شهر دل بردنی ایم نیست اما اعتراف می کنم بهترین چیزهای عمرم رو از اونجا خریدم و اون سال هم موفق شدم همون ادکلن رو از پاساژ زیتون اهواز پیدا کنم. همون بوی مسحور کننده ی من. تلخ و سرد.

بعد از مدت ها با دوست اهوازیم شهرزاد بیکار و بی فکر توی یک مرکز خرید در حال قدم زدن بودیم. اونقدر علافی نکردیم که وقتی بیکار هم پاساژگردی می کنیم، بازم هدفمند راه می ریم! هدفمند پشت شیشه ها می ایستیم و هدفمند تفریح می کنیم! توی تفریح هدفمند همون روز بود که فهمیدم فلانی! مهندس مکانیک دانشگاه فلان! توی همون پاساژی که داریم توش ول می گردیم مغازه ی لباس زیر فروشی داره!!!!!!!!!

میخکوب شدم! فیزیک هالیدی و مکانیک سیالات و مکانیک آماری و شورت نخی ضدحساسیت زنونه پکیج ناآشنایی بود برای ذهن مهندس دوست من. برای ذهن غیر مهندس من هم. اصلا برای هر ذهنی...

دلم گرفت. بوی عطرم دیگه روی مچم حالمو خوب نمی کرد. یاد رفتگرهای زمان جنگ سرد افتادم که از فرط فقر با مدرک دکترای فلسفه و هنر زمین جارو می زدن...

یاد بدبختی تفاله های ده شصتی افتادم و یاد تراز و رتبه ی قلمچی دوست لباس زیر فروشم!!! تمایلات سوسیالیستیم گل گرده بود و داشت به کمونیسم می رسید! دلم نمی خواست اون آدم رو در حالی که داره به نیاز زن ها به داشتن لباس های زیر با رنگ های متفاوت پاسخ میده ببینم. از پشت شیشه مغازه ش رد شدیم و با یک نگاه سریع فهمیدم که آره... خبر راسته! تازه دو تا مشتری مو مش کرده هم دارن ازش ست های گل گلی می خرن.

فحش میدادم به زمین و زمان. نمی دونستم کی مقصره اما یه جای کار زندگی مهندس لباس زیر زنونه فروش می لنگه که به اونجا می کشه.

یک سال از اون ماجرا گذشت. خودم رفتم سرکار. توی یه شرکت که ای... یه اسمی هم داره. کاری نکردم که ازش پشیمون بشم اما حرف هایی شنیدم که از درونم فقط یه ویرونه درست کرد. قطعا ور عصبی و بیشعور و زیر بار نرو وجودم کارهایی رو که دوست ندارم و موقعیت هایی رو که نمی پسندم انجام نمیده اما گاهی حتی یه حرف، حتی یه نگاه، حتی یه موقعیت حال آدم رو از موجودیت خودش به هم می زنه و بارها اینجا به من یادآوری شد که هی الهام! حالت از موجودیت بهم بخوره!

شاید فقط یک روز سرم بیاد پایین. اونم وقتی که اونقدر فقیر بشم که پول خرید دارو واسه خواهرم آتنا رو نداشته باشم و مجبور شم کاری کنم که دوست ندارم وگرنه دیگه هیچ سکانسی از زندگی منو به "چشم" گفتن وادار نمی کنه.

چشم گفتن به آدم هایی کمتر از خودم....



بعد از خوردن دو فروند قرص اعصاب و دو لیوان دوغ نمی دونم صلاحیت عقلی جهت نوشتن دارم یا نه! - راستی گفته بودم دوغ برای من کار ویسکی+ شامپاین+ عرق سگی + یک بسته والیوم رو می کنه؟! -

می دونید... از اون سیستم وسواس روحی دارایی هستم که چه می دونم دو تا عددو که جمع می زنم 45 بار عددها رو کم و زیاد می کنم ببینم اشتباه کردم یا نه. همه چیزو  دبل چک، تریپل چک! می کنم.

قطعا با این روحیات  روزی سه بار زندگی خودم رو از بالا به پایین از پایین به بالا اسکن می کنم ببینم تا این سن و سال چه غلطی کردم و این روزها واقعیات زندگی هر چند ساعت یکبار بهم سیلی می زنه که الهام جان! هیچ کاری.... دقیقا هیچ کاری نکردی که بهش افتخار کنی.

راستش مامانم با این اخلاقیات منتقدانه ی من خیلی مخالفه. از این که خودمو شکست خورده می بینم و اعلام می کنم. مخصوصا با قسمت اعلامش. می گه نذار مردم بفهمن که تو در درونت خودتو شکست خورده می دونی اما چه اهمیتی داره؟ در "دستگاه مختصات اندازه گیری موفقیت در زندگی" از نظر من خیلی ها شکست خورده ن. حالا شاید فلانی از لیسانس فلان دانشگاه آزاد میاندوآبش احساس غرور کنه یا چه می دونم از روزی سه بار دستشویی رفتن بهش احساس موفق شدن در تمام ارکان زندگی دست بده. اما مهم اینه که من در جایی هستم که نباید باشم و این از درون منو می خوره و این فکر با من و در منه.

چقدر می تونم حملش کنم؟ خودمم نمی دونم.


تحت تاثیر بودا، با تاسی به رفتار آزادمنشانه ی کنفسیوس، زیر نظر بزرگ اندیشی بابام انسانی بودم که دلم برای خرترین آدم ها هم می سوخت! همون لحظه شاید یه حرفی یا یه برخوردی با کسی که ازش خیلی خوشم نمیاد بکنم اما وقتی به اعماق ته درونم نگاه می کردم به خودم می گفتم ای بابا... فلانی هم گرفتاره! اون هم حق داره بیچاره! اصلا کارها و رفتارهای این آدم تحت نظر غده های درون ریزشن! علم روانشناسی راست می گه که نصف برخوردها ناشی از هورمون های انسانند و از این اراجیف...

الان با عرض معذرت از بودا، کنفسیوس و بابام دلم می خواد یکسری آدم ها رو کلا از روی زمین محو کنم. قطعا تمنیات درونی قاتل مابانه ای ندارم اما اگر کامیون بخواد از روی آدم های بلک لیستم رد بشه سرمو برمی گردونم و سوت می زنم تا رد شه!

گاهی هیتلرها و استالین ها لازم ما می شند. حالا گیریم که چهارتا انسان بی گناه هم این وسط می سوزن...

با نفرهای مورد تنفر من نمی شه حرف زد! نمی شه کنار اومد! نمی شه دوست شد! نمی شه هیچ کاری کرد! فقط باید بهشون نگاه کنی و به خودت یادآوری کنی که این شخص در هر سیستم اندازه گیری ای که تو حساب کنی،کوچیکه و سعی کنی ابعادشونو بهشون بفهمونی.

خیلی باید اذیت بشم که این حجم نفرت رو به ابنابشر در خودم حل کنم....


چه واکنش های فیزیولوژیکی در مغز انسان ها صورت می گیره که اون آدم رو تبدیل به یک فرد مرتب و منظم می کنه که برای همه چیز در کوچک ترین مکان می تونه جا تعبیه کنه و همه چیز هم به بهترین شکل ممکن دسته بندی بشه؟!

نمی دونم... اگه رگه! عصبه! هورمونه! ژنه! اعصابه! دی ان ئه! هر چیزی که هست من اونو ندارم. نهایت فکر نظافت گونه ای که در فایل های ذهنیم اتفاق می افته اینه که وسایل رو مرتب! روی هم بذارم و اولین اتفاق بعد از جستجوی یکی از اون پارامترها اینه که پل عمودی تشکیل شده م می ریزه زمین و دوباره ....

می دونم... صفت خوبی نیست برای یه مونث که بی نظم باشه. اینو روزی چند بار به خودم یادآوری می کنم اما اعتقاد دارم که نظم بخش اعظمیش با آدم به دنیا میاد و ژن های بسته بندی و اتیکت دار مامانم هرگز به من نرسیده و من موندم و یه اخلاقیات به ارث رسیده از پدر که نهایت درایتش در مرتب سازی اتاقش چیدن وسایلش روی همه!!!

راستش در وجودم که می گردم از این اخلاق های گند عوضی زیاد دارم. شاید واسه همینه که بعد از یک مدت دوستی هام سرد می شه و کسایی که کلی تلاش کردن بهم نزدیک بشن به شکل رقت آوری تنهام میذارن.

یه آدم بهم نزدیک می شه... باهام اوج می گیره... و بعد دور می شه... مدت هاست اوجی با کسی نداشتم. حالش نیست وقتی قراره یه دوستی تموم شده رو شروع کنی! کلی دوست پندینگ در اطرافم دارم. دلم نمی خواد تصویر اشتباه خوب ذهنی دیگرون رو با چهار تا از این خربازیا به باد بدم. همون جا بمونن بهتره.


روز قرارداد

امروز یا فردا روز بستن قرارداد کاریه. برای روح مریض آنارشیست من قرارداد و فرم و قالب و هر چیز قائم به شکلی آزاردهنده و خفه کننده س. حبس تعزیری هشت ساعته توی اتاقک شیشه ای محل کار برای مدت قرارداد یه جایی از وجودم رو می کشه!

فروختن وقتم به قیمت حقوق. جدا موندن از علائقم به خاطر حضور در فعالیت های اجتماعی!

می دونم برای آدم های سال 2013 این حرفا مزخرف و خنده داره. به صورت روتین عادت کردیم درس بخونیم! مدرک بگیریم! ازدواج کنیم! بچه بیاریم! بریم سرکار! جمعه ها رو مهمونی بریم! و ... حالا یه مرحله از این ها اسکیپ بشه انگار که از فضا اومدی. همه با تعجب نگات می کنن.

حتما مشکل هوشی داری که درس نمی خونی!

مشکل جنسی داری که ازدواج نمی کنی!

عقیمی که بچه نداری!

گشادی که سرکار نمی ری!

و پشت همه ی این حرف ها هیچ حجمی از تفکر نیست که شاید این آدم جدا از این قافله یکم آرزوهاش با اونی که همه دارن متفاوتن...

حالا فکر نکنید خیلی انسان پیشرو و آوانگاردی هستم. همچنان مسعود شصت چی وار توی آکواریوم محل کار می شینم! خلاف سنگینم خوردن کیک های شکلاتی سی سیه! حواسم هست بی تجربگیم منجر به سوتی دادنم نشه! و به احتمال قوی قرارداد منعقده رو هم امضا خواهم کرد....

هه!(با لحن فامیل دور بخونین!)  کلاس گذاشتن؟!!! پز دادن؟!!! چه ویترین بدیم من برای درونیاتم با این برداشت های شما.... من این قدر خودمو شخصیتمو به خاک و خون می کشم هنوز انگ مغروری بهم می زنن. جالبه! من فکر می کنم دریافت آدم ها از شرایط، موقعیت ها، روابط و حتی شاید فیلم ها و موسیقی ها بیشتر وابسته به درونیاتشونه تا چیزی که واقعا رخ می ده. یعنی چیزها رو جوری می بینن که مغزشون فرمان می ده نه چیزی که وجود داره. چه می دونم... شاید خودمم همین جوریم. اما خداییش سعی می کنم که حتی الامکان انسان منصفی باشم. حتی اگر خودم زیر سوال برم. شاید هم ماجراها رو جوری می بینم که خودم در اون موقعیت منصف و حق به جانب به سر می برم!!

بهر حال دیگه... گاهی اونقدر اطرافیان نامرد و نامتوجه هستن که حتی ارزش ندارن تزکیه ی نفس کنی و بخوای از لحاظ روحانی خودتو بالا بکشی که لایقشون باشی!

ولی در مورد سوالاتی که پرسیده بودین:

1- راستش اوضاع به منوال قبل می گذره. همون جای قبلی می رم سرکار و هر روز جوری میرم که انگار آخرین روز کاریمه! می گن جوری زندگی کن که انگار اون روز آخرین روز زندگیته. یعنی ملغمه ای از لذت و یاد خدا باش حالا حکایت منه. هر روز که می رم می گم خوب! من که تا آخر این هفته بیشتر این جا نیستم پس بذار این کارو اون کارم بکنم و روزها می گذره و من همچنان در این محیطم.

2- درس؟ دکترا؟ شیب؟ بام؟! امتحان دکترا ندادم. از وقتی امتحان دکترا ندادم فهمیدم که در کره زمین هر اتفاقی در قالب قوانین فیزیک و متافیزیک قابل انجام و اجراست! وقتی الهام با اون همه دکترا دکترا کردن خیلی شیک و مجلسی حتی سر جلسه ی امتحان حاضر نمی شه پس خیلی اتفاقا با درصد پایین احتمال وقوع قابل انجامند. حالا البته همچین هم بی هدف زندگی نمی کنم اما فعلا نمی نویسم. نمی نویسم چون تا حالا هیچ کدوم از کارهایی رو که در وبلاگم قول داده بودم انجام ندادم. پس بهتره ننویسمش تا کانتینیوس به کارم ادامه بدم.

3- بچه؟! یعنی اصلا فکرشم نکنید. بخش اعظمی از روزم با کار می گذره و بقیه ش نیم ساعت نیم ساعت تقسیم شده. نیم ساعت ورزش، نیم ساعت کلاس های غیر درسی، نیم ساعت ...،(این همون هدفه س!)، نیم ساعت کارهای خونه و ... حالا اگه بچه داشتن قراره فقط نیم ساعت وقت منو بگیره با کمال میل همین الان آمادگی خودمو جهت زاد و ولد اعلام می دارم!

4- امید؟ عاشقشم....

5- وزن؟ خوب از اون موقعی که یک کیلو اضافه کردم و توانایی کاهشش رو در خودم نمی بینم و حاضرم بمیرم اما از غذا و شیرینی نگذرم قسمت توجیهی مغزم این جوری اعلام کرده که بالاخره این یک کیلو تو صورتت هم رفته!! زن یه ذره صورتش تپل باشه خوبه! اصلا یه ذره گوشت صد عیبو بپوش!!!!

جمعه س! 9 صبحه! و به شکل رقت آوری روز مفیدی رو شروع کردم. 6.5 بیدار شدم. پس از ورزش الان یک ساعتی هست که شاید با تمرکز کم اما دارم معادلات مثلثاتی می خونم. به عنوان آدمی که از کارش لذت نمی بره می تونم بگم جمعه ها رو الان دیگه دوست دارم. حتی غروباشو! حتی اجبار تلویحی مامانم و مراقبت از راه دورش که امروز رو حداقل ماهی بخور واسه تیروئید نگرفتن!

حالا اینارو ولش کن. چیزی که این چند وقت ذهنمو مشغول کرده و ملت جهت تحریک من هی راه به راه توی نوشته هاشون می نویسن، نوشتن "اهداف" در سال 92 شونه و این که دلشون می خواد امسال رو چگونه سپری کنن. در این راستا و به لحاظ نگذروندن زندگی بزغاله وار و بی فایده منم چند بار خواستم دست به قلم یا حالا کیبورد ببرم و بنویسم که دورنمای زندگی یکساله مو بنویسم اما نمی شه.

سندروم ترس از شکست یکی از بزرگ ترین ضعف های منه. اینکه برنامه ای رو بنویسم و نتونم اجراش کنم و بعد احساس شکست خوردگی کنم مانع از این می شه که کلا برنامه چینی کنم. همین جوری دیمی جلو می رم و زندگی می کنم و خوب طبعا بعد از یک سال می بینم هیچ کار خاصی انجام ندادم جز این که تمایل شدیدی داشتم برای انجام یکسری کارها!!!

حالا خلاصه فکر می کنم کل سال 92 رو به این اختصاص بدم که آیا اصلا خوبه من برنامه ریزی کنم یا خیر! اما حسادت می کنم به انسان هایی که دیروز تصمیم گرفتن، امروز بهش عمل کردن و فردا موفقن!