بعد از مدت ها با دوست اهوازیم شهرزاد بیکار و بی فکر توی یک مرکز خرید در حال قدم زدن بودیم. اونقدر علافی نکردیم که وقتی بیکار هم پاساژگردی می کنیم، بازم هدفمند راه می ریم! هدفمند پشت شیشه ها می ایستیم و هدفمند تفریح می کنیم! توی تفریح هدفمند همون روز بود که فهمیدم فلانی! مهندس مکانیک دانشگاه فلان! توی همون پاساژی که داریم توش ول می گردیم مغازه ی لباس زیر فروشی داره!!!!!!!!!
میخکوب شدم! فیزیک هالیدی و مکانیک سیالات و مکانیک آماری و شورت نخی ضدحساسیت زنونه پکیج ناآشنایی بود برای ذهن مهندس دوست من. برای ذهن غیر مهندس من هم. اصلا برای هر ذهنی...
دلم گرفت. بوی عطرم دیگه روی مچم حالمو خوب نمی کرد. یاد رفتگرهای زمان جنگ سرد افتادم که از فرط فقر با مدرک دکترای فلسفه و هنر زمین جارو می زدن...
یاد بدبختی تفاله های ده شصتی افتادم و یاد تراز و رتبه ی قلمچی دوست لباس زیر فروشم!!! تمایلات سوسیالیستیم گل گرده بود و داشت به کمونیسم می رسید! دلم نمی خواست اون آدم رو در حالی که داره به نیاز زن ها به داشتن لباس های زیر با رنگ های متفاوت پاسخ میده ببینم. از پشت شیشه مغازه ش رد شدیم و با یک نگاه سریع فهمیدم که آره... خبر راسته! تازه دو تا مشتری مو مش کرده هم دارن ازش ست های گل گلی می خرن.
فحش میدادم به زمین و زمان. نمی دونستم کی مقصره اما یه جای کار زندگی مهندس لباس زیر زنونه فروش می لنگه که به اونجا می کشه.
یک سال از اون ماجرا گذشت. خودم رفتم سرکار. توی یه شرکت که ای... یه اسمی هم داره. کاری نکردم که ازش پشیمون بشم اما حرف هایی شنیدم که از درونم فقط یه ویرونه درست کرد. قطعا ور عصبی و بیشعور و زیر بار نرو وجودم کارهایی رو که دوست ندارم و موقعیت هایی رو که نمی پسندم انجام نمیده اما گاهی حتی یه حرف، حتی یه نگاه، حتی یه موقعیت حال آدم رو از موجودیت خودش به هم می زنه و بارها اینجا به من یادآوری شد که هی الهام! حالت از موجودیت بهم بخوره!
شاید فقط یک روز سرم بیاد پایین. اونم وقتی که اونقدر فقیر بشم که پول خرید دارو واسه خواهرم آتنا رو نداشته باشم و مجبور شم کاری کنم که دوست ندارم وگرنه دیگه هیچ سکانسی از زندگی منو به "چشم" گفتن وادار نمی کنه.
چشم گفتن به آدم هایی کمتر از خودم....