تحت تاثیر بودا، با تاسی به رفتار آزادمنشانه ی کنفسیوس، زیر نظر بزرگ اندیشی بابام انسانی بودم که دلم برای خرترین آدم ها هم می سوخت! همون لحظه شاید یه حرفی یا یه برخوردی با کسی که ازش خیلی خوشم نمیاد بکنم اما وقتی به اعماق ته درونم نگاه می کردم به خودم می گفتم ای بابا... فلانی هم گرفتاره! اون هم حق داره بیچاره! اصلا کارها و رفتارهای این آدم تحت نظر غده های درون ریزشن! علم روانشناسی راست می گه که نصف برخوردها ناشی از هورمون های انسانند و از این اراجیف...
الان با عرض معذرت از بودا، کنفسیوس و بابام دلم می خواد یکسری آدم ها رو کلا از روی زمین محو کنم. قطعا تمنیات درونی قاتل مابانه ای ندارم اما اگر کامیون بخواد از روی آدم های بلک لیستم رد بشه سرمو برمی گردونم و سوت می زنم تا رد شه!
گاهی هیتلرها و استالین ها لازم ما می شند. حالا گیریم که چهارتا انسان بی گناه هم این وسط می سوزن...
با نفرهای مورد تنفر من نمی شه حرف زد! نمی شه کنار اومد! نمی شه دوست شد! نمی شه هیچ کاری کرد! فقط باید بهشون نگاه کنی و به خودت یادآوری کنی که این شخص در هر سیستم اندازه گیری ای که تو حساب کنی،کوچیکه و سعی کنی ابعادشونو بهشون بفهمونی.
خیلی باید اذیت بشم که این حجم نفرت رو به ابنابشر در خودم حل کنم....
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 15:3 توسط الهام
|