یک روز متوسط با لبخند یکی از همکارها و توصیه های اعلامی مدیرعامل به گند کشیده شد. نمی دونم از اون سالی که اومدم توی این کار چند قطره اشک ریختم و نمی دونم چرا همچنان ادامه ش میدم. انگار اون بخش مازوخیستی ای روحم رو پاسخ می ده که با وجود همه ی تنفرم همچنان کوشا و سرزنده هر صبح مثل یک احمق به تمام معنا بیدار می شم! لباس می پوشم! و میرم سرکار!

از رنگ پارتیشن ها، کف زمین، عکس های در و دیوار، برخوردهای عجیب و زیرکلاس و بعضی آدمهاش متنفرم. مرض که ندارم. به هیچ مدل بیماری روحی هم دچار نیستم. حتما یه دلایلی هست...