چرا این روزها همه در آستانه ی جدایی از پارتنرهاشونن؟! دلم می گیره از این همه عشق به فاگ رفته و دوست دارم های ول شده تو هوا.من اعتقاد به رابطه ی ان ساله ندارم هر چند اگه باشه بهتره اما رابطه هایی رو این مدت می بینم که دقیقا وقتی که فکر می کنی دارن اوج می گیرم سقوط می کنن و آدم حالش از آدم بودن به هم می خوره.... به نظرم این روزها اونایی که عاشق نیستن خوشبخت ترن... چرا من نمی تونم درک کنم که یه دختر ازدواج نکرده هم می تونه رابطه جن سی داشته باشه و اونم مثل مردها و پسرها آزاد باشه؟! هر چی هم برام توضیح می دن بازم جا نمی افته که کسی شخصی ترین حسشو با یه پسر حالا تقریبا غریبه تقسیم کنه و فرداش جوری رفتار کنه که انگار نه انگار! آقا یه کلام.چه جوری روشون می شه شلوارشونو جلوی همه دربیارن؟!!!! همیشه من توی مسافرت ها یه مشکلات عجیب غریبی دارم! مثلا این که اول مسافرت پنکک بزنم یا وقتی به مقصد رسیدم صورتم فرش باشه! جون اولش که می زنم وقتی به مقصد می رسم بس که باد خورده تو صورتم انگار رو پوستم گل لگد کردن! یا اینکه تو خونه ی مردم شب ها خوابم نمی بره و اونقدر بد می خوابم که فرداش کوفتم می شه! یا اینکه گاهی اوقات هر چی تلاش می کنم با میزبان حرفم نمیاد و کلا سکوت زشتی اختیار می کنم و همین منو از مسافرت زده کرده. حالا این سری آرایش ملایم می کنم که به مقصد که رسیدم پر رنگش کنم و ژل هم دقیقه ی آخر می زنم که موهام تخت سرم نشه و خلاصه همه ی ترفند های خوش گذشتن رو به کار می برم تا همه ی این چند ماه بد گذشته رو فراموش کنم.... فقط کمی تا قسمتی استرس داشتم که نکنه تو خوابگاه شبی نیمه شبی بیان گردنمو بگیرن و از روی سایت هایی که رفتم لو برم و اخراج بشم و اینا که اونم پرسیدم و فهمیدم که نه ...قابل پیگیری نیست و حتی رییس دانشگاه! هم نمی فهمه من کجاها می رم و خلاصه تیرشونه که به سنگ می خوره و من در این فضای بی انتهای نت شناورم بدون هیچ ترسی از ویروسی شدن و البته تنها کاری که نمی کنم سرچ های درسیه! در حال حاضر در منزجر کننده ترین قسمت زندگیم به سر می برم و مثل آدمی شدم که خودش سر زخم های خودشو می کنه... خوب... اول اینو بگم که من کتاب هایی که معرفی می کنم به نظر خودم خیلی با حال و موثرند.راستش آدمی نیستم که کتاب های پست مدرنیسم و پسا مدرنیسم رو بزنم زیر بغل و هیچی هم ازشون نفهمم و هی قطر کتابامو به رخ بکشم بلکه گاهی با خوندن "دزده و مرغ فلفلی" هم نیشم به سبک سنجد باز می شه.پس کتابهای این جا الزاما روشنفکرانه و با کلاس نیستند ولی به احتمال قوی شما باهاشون حال خواهید کرد. اولین کتاب "گل صحرا" واریس دیری هست که خیلی خیلی خیلی احساسات عجیب و غریب در شما برانگیخته می کنه و کسایی که خوندنش بین 2 تا 3 روز سمت انسان دوستی مغزشون به شدت هورمون های مهربونی و همدردی ترشح می کرد و در یکی دو مورد هم از کسایی که خوندنش خدا زیر سوال رفت! من عـــــــــــــــــــــــــــاشق هدایتم! بگو خوب... نه از این ها که مثلا فلان نویسنده رو دوست داری و 4 تا کتاب ازش می خونی نه... از اونا که خودمو می کشم براش و می دونم هرگز انسانی در ایران مثلش نخواهد اومد.از اخلاقاشم خیلی خوشم میاد و کلا یکم از سر جامعه انسانی زیاد تر بود و این دفعه در وصفش دوست صمیمی اش مصطفی فرزانه کتابی به اسم "آشنایی با صادق هدایت" چاپ کرده که محاله بخونین و عاشق یا عاشق تر صادق هدایت نشید.هر چند انسان هایی هستند در خوابگاهمون که هنوز از من می پرسن مگه این صادق هدایت کیه که تو این قد دوسش داری؟! اگه جزو این دسته این که بی خیال بابا جون... صادق پفکه! همین دیگه... عجالتا اینها رو بخونین خبرشو بدین تا باز بهتون معرفی کنم...ماشالله مغز که ندارم کامپیوتره!!!!!!!!!!!!!!
| Design By : Night Skin |

