تبليغاتX
سیب من


سیب من

بالاخره اون استاده که برای پایان نامه می خواستم بهم اوکی داد و منم IPM ی شدم.خیلی خوشحالم.توی این دو جلسه اخیر سر کلاسش دو تا سوال خفن حل کردم و فکر کنم واسه اینکه فکر کرده چیزی بلدم گرفتم! استاد جان بهت ثابت می شه که سواد فیزیکی خوبی داری اما آدم شناس نیستی و آخر پایان نامه نوشتن گندش در میاد که چه گاگولی رو پذیرفتی!!! حالا روز من ۲۴ ساعته.۸ ساعتش خوابه.۱ ساعت انگلیسی.۱ ساعت مطالعه ی ادبیات انگلیسی.نیم ساعت یوگاه.نیم ساعت حموم. ۷ یا ۸اعت درس های فیزیک.۲ ساعت مطالعه ی مقاله های علمی. ۲ ۳ ساعت وظایف زناشویی و بیرون رفتن با امید.کی استراحت پس؟! از همین الان اعلام خستگی می کنم!!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:30 توسط ا ل ه ا م| |

یه اخلاقای بدی دارم! اگه بگن نیم متر جلوتر جلو پات چاهه تا اون نیم متره رو نرم و دو سری تو چاهه سقوط نکنم بی خیال نمی شم! یعنی از اون آدم هایی هستم که تا یه بلایی سرم نیاد پند نمی گیرم و همیشه خودم مایه ی پند و اندرز دیگرون می شم که ببین! من فلان کارو کردم خوب نبود.تو نکن داداش! از روزی که فرق دانشگاه و خوابگاه رو فهمیدم هر کسی رد می شد می گفت:الهام جان! دختر گلم! با هم رشته ای هم اتاق نشو! باز من نفهمیدم و روز اتاق گرفتن بدو بدو سه تا فیزیکی دیگه رو با خودم مچ کردم که مثلا توی یه اتاق همه هم رشته باشیم و دور هم حال کنیم و از فصا لذت ببریم! حالا یه ماه و اندی از اون روز گذشته و من به غلط کردن افتادم! به کسی بر نخوره اما خرخخخخخخخخون ترین آدم هایی که دیدم فیزیکیان.اسپیشالی مونثاش! ساعت ۸ صبح همه اشون بیدارن و تا همین لحظه ای که من دارم اینو می نویسم توی اتاق مطالعه هستن و واقعا نمی دونم دارن چی می خونن!!!!! همه اش درس درس درس... منم که واسه خودم سوت زنان یا جلو آینه دارم آرایش می کنم یا وبلاگ می خونم یا هر عمل خداناپسندانه ای انجام می دم به جز درس خوندن و البته گاهی هم می خونم اما معقول ولی بدیش اینه که دوستام رو که می بینم این جوری می خونن همه اش دچار استرس و فشار عصبی می شم.من اگر نصف - ونه بیشتر!- اون ها درس می خوندم قطعا توی المپیاد فیزیک مدال می آوردم! البته مبحث جوجه رو آخر پاییز می شمرن و ممکنه من آخر ترم بیفتم و قانون و عدالت برقرار بشه به جای خود اما همین که این همه می خونن و الان اینجان واسه ام عجیبه! یکی از ترانه های مایکل جکسون رو دانلود می کردم یکیشون اومد کتاب از توی اتاق برداره پرسید چی کار می کنی؟! گفتم دارم مایکل جکسون دانلود می کنم! می بینم متفکرانه داره نگام می کنه و با شک دستشو می بره طرف صورتش می گه: همین که صورتش.... چی بود؟ اسمش برام خیلی آشناس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ببینین من کجا و با چه اختلاف فرهنگی هایی دارم زندگی می کنم!!!!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:57 توسط ا ل ه ا م| |

شدیدا عمیقا وسیعا احساس گدایی فقر و بدبختی می کنم! یه زمانی بابت چهار تا نمره ی بیست و ده تا دونه کارت صد آفرین روزی ۴۰ مرتبه می گفتم "علم بهتر از ثروته!" اما الان در کمال هوش و حواس و بلاغت می دونم که ثروت خیلی خیلی بهتر از علمه.ثروت اونجاییش خوبه که وقتی می ری مرکز خرید سئول دماغتو نمی چسبونی به شیشه و حسرت چیزهای داخلو نمی خوری و یکی دو ملیون پول می بری و تا شش ماه بابت لباسهایی که خریدی هی خودتو سورپرایز می کنی و هی خودتو تو آینه می بینی و حالشو می بری!

حالم گرفته! دلم یه ثروت بادآورده می خواد! خوش به حالت پاریس هیلتون!!!!!!

 

پ ن:حالا جدا از این بحث ها و غصه ها قالب وبلاگ رو حال می کنین؟! بی کلاس طراحیش کرده.وااااای.خوشحالم.مرسییییییی

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:30 توسط ا ل ه ا م| |

این روزها بدجوری آویزون پیر پیغمبرهام واسه پایان نامه.همه اش دعا می کنم که اون استادی که مد نظرمه منو به عنوان دانشجوش بپذیره و استاد راهنمام بشه و بالاخره پای منم به IPM باز بشه.همون گوشه موشه چایی بدم هم بسمه! تا حالا آرزوهام فقط در مورد غذا و شیرینی براورده شده و نمی دونم در مورد پایان نامه هم جواب می ده یا نه! اگه اوکی بشه چندین پله ی علمی رو با سر دویدم.بی خیال... نمردیم و تو این وبلاگ یه آرزوی علمی خدا پسندانه کردیم!

روزهام می گذره... قبلا ها فکر می کردم ارشد قبول شم یه جای آسمون پاره می شه و همین جور حال و خوشیه که به سمتم سرازیر می شه اما گذشت و قبول شدم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و غم و مسئولیت هام فقط شکل عوض کردن.

راستی من نگفتم که در اولین برخوردم در دانشگاه "اورانوس زمینی" رو دیدم؟! خوب حالا می گم.خیلی خیلی بهتر از تصورم بود.فکر می کردم آدم خشکی باشه اما گرم و مهربون بود.حالا در راستای "بیاین دور هم باشیم" دوست دارم ببینمتون.با همه تونم ها! اونایی که تمایل دارن با اینجانب فیس تو فیس بشن و با این قرارهای وبلاگی حال می کنن به صورت"خصوصی" یه ندا بدن که هم دیگه رو ببینیم.جو کاملا خواهر برادریه خواهشا صابون شکم پاک بشه.منتظرم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:23 توسط ا ل ه ا م| |

خوب دوستان عزیز عروسی به خوبی و خوشی برگزار شد و اون سکانس هم اتفاق نیفتاد و شما یه چیزی در حد آنجلینا جولی رو از دست دادین! یعنی همه ی عکس هایی که از من گرفته شد در دوربین های محترم خونواده ی آقای نامزد می باشه و تو موبایل منو امید نیست و البته با این میزان فیلمی که از من گرفته شد خیلی امیدوار باشید که به زودی سی دیم رو روی زمین ابتیاع کنین در حالی که اون وسط دارم قر و قنبیل میام! البته زیاد نرقصیدم اما واسه منی که در هیچ مجلسی نمی رقصم همونشم "جمیله" بازی بود! حس خوبی ندارم به رقص! فکر کن تو یه عروسی جوگیر می شی و از تمام انعطاف و هنرت استفاده می کنی و اون وسط واسه خودت بندری می ری بعد دو ماه دیگه که جو خوابیده و همه چی آروم شده فیلمتو می ذارن و تو اون وسط هی قر می دی و حرکات ژانگولر انجام میدی! سرم اومده که می گم! توی عروسی یکی از عمو هام که از قضا متاهل شدن و مجرد موندنش اپسیلونی واسه ام فرق نداشت حس رقص منو گرفت و آهااااا! بیا وسط... واسه خودم رقصیدم و رقصیدم.اتفاقا فیلم خوبی از آب در اومد و تا یه مدت هرجا می رفتم می دیدم فیلمه رو گذاشتن و منم عین منگلا اون وسط دارم حرکات موزون و ناموزون انجام می دم.اون قدر احساس ندامت و خجالت کرده بودم که اگه تو تاکسی یکی بر می گشت و به دوستش می گفت:برنامه ی آخر هفته ات چیه؟! وقتی اون یارو یه چیز می گفت من اون وسط ذوق می کردم که خدارو شکر! نمی خوان فیلم منو ببینن!!! حلاصه شما که واردین اما بازم از من به شما گفتن جایی رفتین مراقب باشین جو موسیقی و تو که عروسکی و تو که ملوسکی و ... نگیرتتون که بعدها به شدت پشیمون می شین  و دوست دارین فیلمه رو یه جورایی منهدم کنین!

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:30 توسط ا ل ه ا م|

دوستان عزیز مونث و معدود مذکر پاشین یه لیف و یه صابون -گلیسیرینه ترجیحا- بردارین که الهام قراره عسک هاشو تو اون لباس بی ناموسی بذاره این جا و البته رمز دار! از همین الان چشم خواهر مادری تون رو تقویت کنین.هر چند گذاشتن عکس همه اش به این ربط داره که کسی ازم عکس بگیره وگرنه من که نمی تونم برم بگم ازم عکس بگیرین می خوام بذارم تو وبلاگم!!! من مثلا حواسم نیست بعد یکی میاد درخواست عکس گرفتن می ده و منم می پذیرم و میذارمش این جا! فقط امیدوارم همچین سکانسی اتفاق بیفته!
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:53 توسط ا ل ه ا م|

پنج شنبه عروسی پسر دایی امیده و از اون سیستم های الهام باز شود! دیده شود! بلکه پسندیده شوده! قبلا خانواده ی پدریش دیدنم و مراسم پرده برداری از الهام در معیت فامیل های مادریش پنج شنبه اس و خوشبختانه تا قبل از اینکه پرابلم لاینحل " حالا چی بپوشمم" منو به دراز کشیدن دم در مغازه های لباس فروشی وادار کنه، مامان امید واسه ام لباس خرید! از این لباس شب هایی که آستین و یقه و ... ندارن و قراره با اون وضعیت بی ناموسی در مجلس ظاهر بشم.راستش قبلا ها توی انواع مجالس بعد از شش سری گشتن بازار یه بلوز و شلوار می پوشیدم و خوشحال و خندون در جمع ظاهر می شدم اما از وقتی با آقای نامزد یه مهمونی می رم باید لباسی بپوشم که هر ثانیه اش داد بزنه که "ملت من مونثم!" و فکر می کنم خیلی ضایعه شوهر آدم کت و شلوار بپوشه و اون وقت زنه اسپرت بپوشه! از این روست که تریپ تریپ خانمانه و زنانگی کردنه. موهامم واسه اولین بار رنگ کردم و رژیم هم که دارم می گیرم و دوستمم آرایشم می کنه و خلاصه همه چی تقریبا رو به راهه حالا اگه مثلا بزنه و روز عروسی دماغم به اندازه ی یه قابلمه ورم کنه و آبرومو ببره که دیگه نمی دونم چیکار کنم! دروغ چرا...از این مراسم های تشریفاتی و مصنوعی که نه حضور و عدم حضورم فرقی به حال میزبان داره و نه خودم حال می کنم خوشم نمیاد اما وقتی از متاهل شدم گاهی بی خیال نظر خودم می شم که اگه به نظر خودم باشه واسه خودمم عروسی نمی خوام.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:3 توسط ا ل ه ا م| |

از اهواز اومدم.پر از حس های عجیب و غریبم.دیدن دستفروش های اهواز و تنفس هوای مرطوبش خاطراتم از خیابونهاش و آدم هاش و مغازه هاش، رد شدن از کنار خواستگار و خاطر خواه قدیمی دست در دست نامزدش، بوی خونمون،بغل مامانم و صدای بابام، غش غش خندیدن هام با خاله و دایی و بوسیدن لپ نرم آتی،صدای دوستای قدیمی و حرف های خاله زنکی همه ی وجودم رو بغض کرده.باید چشمامو ببندم و قبلا رو فراموش کنم.به قول سهراب: پشت سر نیست فضایی زنده.پشت سر باد نمی آید، پشت سر مرغ نمی خواند، پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است...

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:52 توسط ا ل ه ا م| |

فردا می رم اهواز.از شدت خوشحالی و هیجان می تونم از تهران تا اهواز همراه با قطار هوو هوو چی چی کنم! هیچ وقت فکر نمی کردم واسه رسیدن به خونه ی خودم دلم بلرزه... خوشحالم.دلم واسه ی تک تک عرب های اهواز تنگ شده و اولین عربی رو که می بینم قطعا با مقادیر عظیمی ماچ و بغل سورپرایزش می کنم.دلم واسه بی مزه ترین و الکی ترین آدم های فامیل هم تنگ شده! دلم واسه همه چیز تنگ شده... نمی دونم چرا خدا نمی تونه خوشی آدم ها رو کامل کنه! من که درسم این جاست.امید هم این جاست.چی می شد خونه مون هم این جا بود که همه ی خوشی ها رو با هم داشتم؟! هر چند سهم من از خوشی هم کم شده حتی.سهمم اینه که  وقتی برم دستشویی خوابگاه نفر قبلم خودشو تمیز شسته باشه و من اون لحظه از شادی رو هوام! کلا کلاس کارمو در مقطع ارشد حال می کنین؟! گاهی از اون ابهتی که تو خونه داشتم و فلاکتی که این جا دارم خنده ام می گیره.خلاصه خدا دوست نداره همه چیز اوکی بشه! چرا؟! چرا همیشه یه جای کار باید بلنگه؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:6 توسط ا ل ه ا م| |

عجب ملت باهوش و مرامی هستن اینایی که کرک می کنن و واسه آنتی ویروس ها یوزر و پسورد یواشکی در میارن و در وبلاگاشون شر می کنن و در اختیار انسان های نیمه دزد فرهنگی مثل من می ذارن و من درود و رحمت می فرستم به امواتشون که این عمل خداپسندانه رو انجام میدن در حالی که من در راستای برنامه نویسی هام به زبون فرترن حتی در نوشتن الگوریتم دستشویی رفتن پیرمرد همسایه مون دو روز و نصفی که روی کتابام و ایضا کتابام رو من خوابیدیم و به نتیجه هم نمی رسیم و الان می فهمم که چرا لبنیات فروشی شهر در حد متخصص مغز و اعصاب قیافه می گرفت و انواع دکتر مهندس ها پاچه اشو می خاروندن واسه یه ذره شیر بیشتر و اونم که انگار به جای شیربرنج می خواست ناموسشو بده دست مردم و خداییش هم از همه پولدار تر بود هم بیشتر حال کرده بود و انوقت من در این شب بی روح و بی حوصله ماجرای "گربه ی شرودینگر!" می خونم و خوشحالم که کوانتوم می خونم و وقتم تلف نمی شه!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:44 توسط ا ل ه ا م| |


Design By : Night Skin