تبليغاتX
سیب من

الهام خاک بر سر بی شعور... برای دیدن مامانت باید ساک ببندی! حتی فکرشم نفسمو بند میاره. هزار کیلومتر فاصله بین من و مامان بابا و آتی. از خودم بدم میاد. نه فوق لیسانس ارزششو داشت نه ازدواج نه سند کاخ باکینگهام نه هوش هاوکینگ نه همه ی دنیا.... هیچی ارزش این همه دوریو نداره.

از روح من بابت همین بغض ها و دوری ها یه چیز به فا-ک رفته مونده که فقط جسممو تکون میده.

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:38 نويسنده ا ل ه ا م |

کسایی که پایان نامه دادن می دونن و اونایی هم که ندادن خواهند دونست که بحرانی ترین شرایط زندگی یک فروند دانشجوی کارشناسی ارشد یک ماه قبل از دفاعشه و اگه تا قبل از اون ولنگاری می کرد و انگشت رو در هر سوراخ نا به جایی فرو می برد در این یک ماه همه چیز رو از همه جا بیرون کشیده و خیلی عاقل و مرتب به درس خوندن و ویرایش و جمع بندی اطلاعات پایان نامه ای می پردازه و سعی می کنه برای یک ماه هم که شده زندگی آدمانه ای رو در پی بگیره.

این یک ماه مهم در زندگی الهام مصادف شده با یک هفته مراسم شمال رفتن و دور روز ریکاوری بعدشو و یک هفته اهواز رفتن!!! یعنی در شرایطی که دوستام موقع نفس کشیدن احتیاط می کنن که کالری کمتری سوزانده و در متعاقبا غذای کمتری مصرف کرده تا تایمشون حروم خوردن نشه و به درسو مشق بپردازن الهام خانم ایرانگردی می کنه و همیشه یکی از مشکلاتش این می شه که خدایا! پس من کی دانشمند مشهوری می شم؟!! تو رو خدا تعارف نکنید. اگه همسایه تون مراسم ختنه سورونی مولودی ای چیزی گرفتن که مستلزم حضور مهمون های بیشتریه یه ندا به من بدید و با یه احتمال بالای نود درصد من رو در اون مجلس در حال بندری زدن خواهید دید!!! جالب اینه که در راستای خراب نشدن پوست کلی روی خودم کار کردم که از میزان استرسم بکاهم ولی انگار زیاده روی شده و کلا بی خیال شدم و همه چیز به یه جای پسر همسایه حواله شده و من موندم و وظایف روزمره و خیالی که به شکل خطرناکی راحت می زنه!

استادمون سرما خورده من دو روز به جاش استراحت کردم! سامی بیگی!!!! ترانه خونده من نقدش می کنم!! مس سرچشمه بازی داره من پیگیریش می کنم!!! فلانی فلان جا ناهار دعوت کرده من به سبک بزرگ فامیل چهارزانو بالای سفره نشستم!!  تی وی پرشیا با شهیاد! مصاحبه می کنه من شنونده می شم!!!!! یارو اسلام آمریکایی به هم زده من واسه دینش رگ گردن کلفت می کنم!!

تورو خدا یکی بیاد یکم به من استرس تزریق کنه!!!!!

+ تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 14:45 نويسنده ا ل ه ا م |

پرسپولیس می بازه ناراحت می شم. استقلال می بره هم ناراحت می شم. آیا من یک عدد پرسپولیسی می باشم؟!!!

+ تاريخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:54 نويسنده ا ل ه ا م |

قبل از موضع گیری فکر کنید

دارم می رم شمال. وسط این همه درس و پایان نامه و سیر عجیب نزولی وزن شمال رفتنم یکم بی موقع و اجباری به نظر می رسه. دلم می خواد مسافرتم زمانی باشه که روز برگشتم به خونه کاری نداشته باشم و اون سفر رو هم بی استرس بگذرونم اما این رفتن رو نمی شه نرفت! در مراسم نذری به عنوان فامیل نزدیک باید باشی و حواست باشه به فلان آدم قاشقی کمتر حلیم نرسه و بزنی تو سر خودت که داری یه "اشتباه" رو همراه با دیگرون مزه مزه می کنی و با این که می دونی  اشتباهه کسی نظر تو رو نمی خواد که توضیح بدی اشتباه رو.

 70 کیلو گندم برای حلیم و گوشت و سایر مخلفاتش حداقل هشتصد هزار تومن برای آدم آب می خوره و من و اطرافیام که قشر متوسط جامعه ایم اونو به باد می دیم غافل از این که چقدر بچه ی ابتدایی هست که چشماشون ضعیفه و پول عینک ندارن و باباهایی که دویست هزار تومن پول عصب کشی دندون ندارن و با درد راه می رن، کارگری می کنن، نفس می کشن و دخترای دبیرستانی که پول نوار بهداشتی براشون زیاده و خودشون با پارچه کهنه نوار درست می کنن و زن هایی که سهم غذای خودشونو کم می کنن که به بچه هاشون برسه و ... همه ی اینا هست. منطقه ای توی اهواز هست که با 10 هزار تومن هر دخترشونو می شه خرید و نقطه ی ننگین ماجرا اینه که پولو به باباش می دی!

شاید من نمی تونم سرمو بکنم تو برف و ذوق کنم که داریم نذری می دیم و یادم بره که فقر و فقیر هست. هشتصد هزار تومن فقر رو ریشه کن نمی کنه اما پول گوشت خیلی خانواده ها حتی سال های سال هشتصد تومن نمی شه. به نظرم این کارها و هفت هشت میلیون پول حج رفتن و کربلا و خریدن شورت و بلوزها و ماکسی ها و روسری های سفید بی ریخت بی استفاده جهت سوغاتی و تبرک خیلی ها رو کلیه دار و دندون دار و گوشت و نون دار می کنه.

قبل از خرج هایی که بنیه ی دینی دارن و بی موردن می شه یکم فکر کرد. آیا خدا و کائنات و طبیعت از کسی که با درد مردم دلش به درد میاد و کمکشون می کنه بیشتر خوششون میاد و یا کسایی که هزاران و میلیون ها تومن پول خرج می کنن که حالت های درونی خودشونو ارضا کنن؟ تو جامعه ای که درد نون هست من متوسط نه حلیم می خوام، نه شله زرد، نه برنج و مرغ و نه سوغات مکه و کربلا.

مسخره س. سه بار این نوشته ی خودمو خوندم و سه بار از عمق و حجم چیزهایی که هست و فقط من نوشتمشون گریه م گرفت.

پ ن: به کسی که داشت می رفت مکه همین حرفا زده شدُ برگشت گفت: من می خوام برم زیارت خونه ی خدا اما خوب  خودمم می خوام یه مسافرتی برم! به من چه پولامو بدم گداها!!!!!!!! و من این آدم رو دوست تر دارم که لااقل با وجدانش و ما صادق بود.

 

از این به بعد توی کامنت ها جواب خودتونو دریافت می کنید.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:40 نويسنده ا ل ه ا م |

مامان خوشگل و مهربونم، چی می شد به جای ایران منو چند کیلومتر اونورتر مثلا تو ترکیه به دنیا می آوردی؟! حالا لازمم نبود شبیه ابرو یا سیبل کن بشم. مث ابراهیم تاتلیس هم می شدم واسه م کافی بود، در عوض توی کشوری زندگی می کردم که اگه کارگردان مملکتم گلدن گلوب می برد، اخبار دولتیم اونو به یه جاییش حساب می کرد و این قدر برای بی ارزش کردن موضوع توی خبرهاش خزعبل نمی بافت!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:50 نويسنده ا ل ه ا م

قرن بیست و یکم .  قطعی تلفن.  مملکت ایران! و البته یه مشت آدم بی شعور که همیشه و همه جا هستن!
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 22:32 نويسنده ا ل ه ا م

خوب بله! امید ایراداتیم داره. کمی هم در ذمش می شه گفت و این ها البته برای من مشکل به حساب نمیاد. با توجه به این که بخش اعظمی از دخترها نمازخوون هستن به نظرم، داشتن شوهری مثل امید اونا رو به شدت از ایمانشون به دور می کنه. شوهری که اگه جلوی ملت مینی بیکینی بپوشی خیلی خونسرد برمیگرده می گه: عزیزم احساس نمی کنی یکم لباست بازه!!!!!!!!! و یا این که هرچند توی خونه ی ما مشروب نیست(به علت گیر نیاوردن البته!) اما در مجالس مهمونی مشروبی بدن امید می خوره و اصولا از دو کلمه ی حلال و حروم در خوردن و نجس و پاکی در نظافت استفاده نمی کنه. اینا برای من مهم نیست. کمااینکه از مذکرهایی که وقتی جایی مشروب میدن بدو بدو فرار می کنن و یا مجلس رو به نشونه ی از دست رفتن نشانه های دینداری ترک می کنن خوشمم نمیاد اما فکر کنم اگه زن نماز خونی می بودم سر این ماجراها با امید درگیری پیدا می کردم.

بدی دیگه ی شوهر ما هم اینه که اگه جایی ساعت 7 مهمونی باشه الهام خانم راس ساعت 7 در اون جا حضور به هم می رسونه و در چیدن صندلی به کارگرهای سالن کمک می کنه!! یعنی از این مدلاست که واسه جشن و مهمونیا خیلی آن تایمه ولی در ایران همیشه اونقدر دیرتر از موعد مراسم برگزار می شه که وقتی میزبان یه ساعتیو اعلام می کنه خودشم یه ساعت بعد به محل مورد نظر می رسه و در کمال تعجب الهامی رو می بینه که درازکش رو صندلی ها خوابش برده!

 آخرین نکته ی منفی امید هم اینه که مرتبه!! واسه آدم شل و شلنگ تخته اندازی مثل من نظم امید خسته کننده س و آموزش دو ساله ش مبنی بر این که دستای خیسمو تو ظرفشویی بتکونم که کف آشپزخونه خیس نشه و یا ظرف بی در توی یخچال نذارم که بو نگیره هنوز جواب نداده! کلا لذتی که در بی نظمی وجود داره در نظم نیست و به قول معلم های دینی همیشه ریخت و پاش از جمع کردن آسون تره.

 اینم مشکلات من با امید که طاقت فرسا نیستن و کلی فکر کردم تا یادم اومدن. اما منهای زندگی شخصی خودم، عقیده ام اینه که اوایل ازدواج ملاک خوبی برای سنجش خوبی شوهرها نیست و چه بسیار مردانی بودن که در سن چهل و خورده ای سالگی همراه با منشی شون اولین خیانتشونو به زنشون انجام دادن و به زیر یه پتو رفتن! پس زوده به یه شوهر بیست و اندی ساله گفت "خوب" .

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:1 نويسنده ا ل ه ا م

در مقاطع مختلف و توسط انسان های مختلف از من خواسته شده از زندگی متاهلیم و نظرم راجع به اون، بنویسم. من برای اولین بار! نمی دونم چی بنویسم. بنویسم ازدواج خوبه یا نه؟! بنویسم راضیم یا داره سخت می گذره؟! نمی دونم دقیقا چی می خوام بگم و این که چیزی که مهمه اینه که فرمول زندگی هرکس برای زندگی خودش کاربرد داره و مثلا اگه شما جزو اون قشر مونثی هستید که لباس گل گلی می پوشین! به ظرف و ظروف علاقه دارین! حاضرید برای گل پرده ی اتاق خوابتون 45 بار بازار برید و دوست پسرتونو هی درک می کنید و حرفای نیش دار مامان و خاله شو زیر سیبیلی رد می کنید و معلق زنان از زندگی متوسطتتون لذت می برید، خوب تبریک می گم! شما به احتمال قوی با یه شوهر متوسط و یه زندگی متوسط هم احساس خوبی خواهید داشت و بدونید که من دوست داشتم چنین شخصیتی باشم.

اما اگه یکم زندگی رو در دوران مجردی سخت می گیرید و یکم ایده آلی فکر می کنید و به هیچ جاتون نیست گل بشقاب آرکوپال(؟) تون چه شکلیه و بیشتر به نامزدهای جوایز اسکار فکر می کنید تا ست کردن دستمال سفره و دستگیره و شورت! شما یکم پیچیده ترید و مثل من فکر می کنید. اولویت من در زندگی داشتن یه شوهر مطلع نبود اما ذاتا پسرهای خنگو پس می زدم. هرگز نمی تونم پسری رو تحمل کنم که وقتی دارم از ویریجینا وولف حرف می زنم مثل پنگوئن نگام کنه و بگه وولف کیه؟! با کارآگاه وولف نسبتی داره؟!!!! اولین روزنه ی علاقه مم به امید روزی بود که فهمیدم شهیار قنبری رو دوست داره و خواننده ی محبوبش مثلا شهرام صولتی نیست! نمی گم ما خیلی باسواد و خفنیم اما در یک حالت کلی یه سری اطلاعات جنرال راجع به مسائل روزمره داریم و این منو خیلی به امید نزدیک می کنه و حرف زدن از همین چیزا بیشتر رابطه ی ما رو دوست پسر دختری کرده تا ازدواجی. از دلایل دیگه علاقه مندیم هم اینه که امید در خسته ترین حالت ها هم پایه س که یک ساعت واسه من سشوار بگیره که موهامو درست کنم تا در یک مهمونی خانوادگی معمولی مثلا خوشگل تر از بقیه باشم و ساعت ها باهام توی خیابون راه می ره تا یه جورابی پیدا کنم که به رنگ شال گردنم بیاد و خلاصه توی این مسائل دقیقا یه مرد روشنفکره که هرکاری می کنه که من فقط از خودم راضی باشم و حس خوبی داشته باشم.

بهم احساس امنیت می ده. نزدیک ترین دوست من در بی ناموسی ترین حالت هم اثری روی امید نداره و اصولا زن ودختر و مونث در زندگی اون یعنی من! حال خوبی دارم از این که این همه جای پام محکمه و نمی خوام بترسم که نکنه یه جای دیگه بپره یا حتی نگاهش دقیق بشه.

خانواده ی بی نظیری داره. فکر می کنم اخلاق سگی من و این که چقدر از متلک و انتقاد بدم میاد دست همه اومده باشه و با این همه ریزبینی هیچ کدوم از آدم های خونواده ش کوچکترین حرفی در باب بد اومدن من نزدن و به جرات می تونم بگم اگه برادری هم می داشتم به اندازه ی برادرهای امید دوسش داشتم و نه بیشتر. کمااینکه همین الان برادرهاشو از عمو و داییم که سن شون به من نزدیکه و یه جورایی خواهر برادر محسوب می شدیم بیشتر دوست دارم و این علاقه یه شبه و بی پایه نیست و بارها سنجیده و مراتب مهربونی و خوش قلبیشون لااقل در مورد من اثبات شده.

پس با این همه فسیلیتی امید و این بازار کساد ازدواج فقط یه بیمار مغزی می تونه بگه که من ازدواج ناموفقی داشتم و قطعا یه بیمار مغزی نمی تونه کلامی به این فصاحت و شخصیتی به این وجاهت داشته باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 23:56 نويسنده ا ل ه ا م |

ریشی سفید کردیم پای این نوشتن ها و ساده ترین اصلش اینه که وقتی حالت گرفته س و از درس ها عقبی و روزی دو هزار کالری شیرینی می خوری و ساعت دو شب واسه سوزوندن جفتک می اندازی و اینترنتت سرعتش پایینه و دلت برای بابا و مامانت تنگ شده ننویس. بهترین نوشته ها برای وقتیه که یا استرس داری و یا داری عرعر می خندی، اما گور بابای اسلوب های نوشتاری. الان حالم بده. یه افسردگی خفیفی دارم که ته ته های مغزم جاخوش کرده و لازمه ایده آل بودن شرایط یکم بهم بریزه، می شم یه آدم سگ اخلاق که روزی شصت بار کردار و منش خودشو و اطرافیانشو می بره توی دادگاه مغزشو و همه رو به حبس ابد و پاک شدن از کره خاکی محکوم می کنه و برمی گرده. منی که همیشه از هر کسی که اراده کردم جلوتر زدم و شاگرد اول بودمو موسیقی کار کردمو انگلیسیمو به حد مطلوب رسوندمو این همه ایدئولوژی و ایسم خوندمو و یه ازدواج تا حالا خیلی موفق داشتمو و مامان بابای خودمو و شوهرم عالی بودن و همه ی روزگارم به متوسطی رو به بالایی گذشته این همه احساس شکست خوردگی می کنم، اونایی که همه ی فکرا و آرزوهاشون تو زندگی لگد شده چه جوری می تونن راه برن و لبخند بزنن؟! این روزها دنبال کشف خوشحال های غیرموفقم. شاید منم آدم بشم.  

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:3 نويسنده ا ل ه ا م

خوب زهرمار، راست میگن دیگه! از صبح تا شب انگار سگ گازت گرفته. به شورت و سو-تین و بچه آوردن و آب های رو زمین ریخته ی مردم و بی سوادی و غلط املایی و سلیقه ی موسیقیایی و فیلمی و بوی توالت ملت کار داری. حالا مثلا خودت انگار چه غلطی کردی؟
+ تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 18:19 نويسنده ا ل ه ا م