تبليغاتX
سیب من


سیب من

با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم از این به بعد با هم انگلیسی صحبت بکنیم که مکالمه مون قوی بشه! تو رو خدا تفریح های اسلامی ما رو حال می کنین؟! ولی راستش حالا فهمیدم چرا خارجی ها این قدر از کلمه ی ف.ا ک استفاده می کنن.خوب لازمیت داره دیگه! همه چی یه جورایی فا.که.

این تهران چرا این قدر خشکه؟! از صبح که بلند می شیم تا شب فقط به دست و صورت و پا و همسایه هامونم کرم می زنیم و آخرش همه اش خشکیم و کسی باهامون دست می ده انگار به یه عمله دست داده! اشتهامم بود که یه مدت مدیدی کور بود بگو خوب.. الان باز شده و نون های نازک خوابگاه با پنیر خشک شده هم واسه ام دلبری می کنن! هر شب به خودم می گم که ************** هستی اگه فردا پرخوری کنی و فردا به خودم ثابت می کنم که همه ی اون ستاره ها هستم و پرخوری می کنم!

موافقین یه عکس دیگه از خودم بذارم که بهم نگین شبیه پونه قدوسی ام؟! یا نه... جواد بازیه هر روز هر روز هی عکس بذارم!

 شدم مثل رامونا! همه اش دارم غر می زنم.نمی دونم چمه.همه اش احساس افسردگی می کنم.هیچی خوشحالم نمی کنه.

پ ن:علی جان اون مسئله ای که پرسیدی یادم نیست اما قدیم ندیما که خازن می خوندم چند جا باهاش برخورد کردم و متوجه شدم تو فیزیک پایه ۲ به بهترین شکل توضیح داده.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:45 توسط ا ل ه ا م| |

یه آدمی به اسم من که الهامم وجود داره که صبح که بلند می شه چایی اش رو در حالی می خوره که روی تختش نشسته و چشمش دنبال فرمول های فیزیک و ریاضیه تا ظهر.ظهر اون آدمه کارت غذاشو میذاره زیر بغلشو می ره سلف تا بی کلاس ترین حرکت ممکن یعنی پیمودن یک کیلومتر راه واسه رسیدن به قورمه سبزی رو انجام بده و بر می گرده و با اینکه سیره ناهارشو می خوره چون حال نداره بعدن گرمش کنه و این دفعه داره اسنشال ورد تافل رو می خونه و چشمش دنبال لغت های انگلیسیه.همون آدم عصرها با دوستاش ۶۰ تا کیک با چایی می خوره و این بار موقع چایی خوردن تمرین حل می کنه و با دوستاش به زمین و زمان فحش میده و تا شب درس می خونه و درس می خونه و درس می خونه.شب عذاب وجدان اون ۶۰ تا کیکه می گیرش و شروع می کنه به ورزش و ۴۰ دقیقه یوگا و بیست دقیقه بدنسازی و دوباره می ره سالن مطالعه و به خوندن مقالات جایزه گرفته ی استادش ادامه می ده و این روند زندگی رو به همین سگیش ادامه می ده تا نمی دونه کی... آخرش چی؟! دکترای فیزیک بگیرم و استاد یوگا بشم و دو تا زبون رو عالی حرف بزنم.آخرش چی؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:17 توسط ا ل ه ا م| |

دوست های عزیزم دخترهای گلم شبی نیمه شبی یلدایی چیزی دور هم می شینین و تخمه می شکنین بعد همین جوری اون وسط مسط ها حرف وبلاگ اومد وسط و طرف مقابلتون وبلاگ خوون قهاری بود یا نبود در نیاین بگین که :ای بابا! یه دونه الهام هست که وبلاگ می نویسه و فیزیک می خونه و فلان کارو می کنه... من که شانس ندارم تو موزامبیک هم یهو می بینین یه آشنا مخفی در میاد و تمام زار و زندگیم لو می ره.حالا درسته حرف ناجور و بی ناموسی نمی زنم اما خوب دوست هم ندارم بچه های دانشگاه اخر هفته ها "سیب من" بخونن.اوکی؟ آخه بازم اشکال نداره بعضی از دوست ها بخونن می ترسم کم کم کار به دایی ها و عموهای سبیل کلفت بکشه و خلاصه این روزها همه منو بخونن و فامیل ها هم روش! اون وقته که مجبورم بار و بندیل ببندم و از این جا برم و خدا می دونه که من حاضرم به مدت یکسال کاملا افتخاری با یه شرکت حمل بار همکاری کنم اما آرشیو وبلاگ منتقل نکنم که دهنی از آدم سرویس می کنه که مپرس! تازه وقتی هم جام عوض می شه تا مدت مدیدی نطقم کور می شه و دیگه شیرین زبونی ندارم!

یه فروندالهام! حال رمزدار کردن ندارم خودتون خواهر مادر دار برخورد کنین.تازه هدف کاملا هنری بود.به این سایت سر بزنید 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:22 توسط ا ل ه ا م| |

وبلاگم لو رفت! اونم جلوی یکی از بچه ها که دوست همکلاسیمه.فکر کنم باید اسباب کشی کنم. امروز ضدحال ترین حرفی که می تونستم بشنوم همین بود... کی حال داره آرشیو منتقل کنه؟!!!!!!!!!
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:51 توسط ا ل ه ا م| |

بالاخره اون استاده که برای پایان نامه می خواستم بهم اوکی داد و منم IPM ی شدم.خیلی خوشحالم.توی این دو جلسه اخیر سر کلاسش دو تا سوال خفن حل کردم و فکر کنم واسه اینکه فکر کرده چیزی بلدم گرفتم! استاد جان بهت ثابت می شه که سواد فیزیکی خوبی داری اما آدم شناس نیستی و آخر پایان نامه نوشتن گندش در میاد که چه گاگولی رو پذیرفتی!!! حالا روز من ۲۴ ساعته.۸ ساعتش خوابه.۱ ساعت انگلیسی.۱ ساعت مطالعه ی ادبیات انگلیسی.نیم ساعت یوگاه.نیم ساعت حموم. ۷ یا ۸اعت درس های فیزیک.۲ ساعت مطالعه ی مقاله های علمی. ۲ ۳ ساعت وظایف زناشویی و بیرون رفتن با امید.کی استراحت پس؟! از همین الان اعلام خستگی می کنم!!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:30 توسط ا ل ه ا م| |

یه اخلاقای بدی دارم! اگه بگن نیم متر جلوتر جلو پات چاهه تا اون نیم متره رو نرم و دو سری تو چاهه سقوط نکنم بی خیال نمی شم! یعنی از اون آدم هایی هستم که تا یه بلایی سرم نیاد پند نمی گیرم و همیشه خودم مایه ی پند و اندرز دیگرون می شم که ببین! من فلان کارو کردم خوب نبود.تو نکن داداش! از روزی که فرق دانشگاه و خوابگاه رو فهمیدم هر کسی رد می شد می گفت:الهام جان! دختر گلم! با هم رشته ای هم اتاق نشو! باز من نفهمیدم و روز اتاق گرفتن بدو بدو سه تا فیزیکی دیگه رو با خودم مچ کردم که مثلا توی یه اتاق همه هم رشته باشیم و دور هم حال کنیم و از فصا لذت ببریم! حالا یه ماه و اندی از اون روز گذشته و من به غلط کردن افتادم! به کسی بر نخوره اما خرخخخخخخخخون ترین آدم هایی که دیدم فیزیکیان.اسپیشالی مونثاش! ساعت ۸ صبح همه اشون بیدارن و تا همین لحظه ای که من دارم اینو می نویسم توی اتاق مطالعه هستن و واقعا نمی دونم دارن چی می خونن!!!!! همه اش درس درس درس... منم که واسه خودم سوت زنان یا جلو آینه دارم آرایش می کنم یا وبلاگ می خونم یا هر عمل خداناپسندانه ای انجام می دم به جز درس خوندن و البته گاهی هم می خونم اما معقول ولی بدیش اینه که دوستام رو که می بینم این جوری می خونن همه اش دچار استرس و فشار عصبی می شم.من اگر نصف - ونه بیشتر!- اون ها درس می خوندم قطعا توی المپیاد فیزیک مدال می آوردم! البته مبحث جوجه رو آخر پاییز می شمرن و ممکنه من آخر ترم بیفتم و قانون و عدالت برقرار بشه به جای خود اما همین که این همه می خونن و الان اینجان واسه ام عجیبه! یکی از ترانه های مایکل جکسون رو دانلود می کردم یکیشون اومد کتاب از توی اتاق برداره پرسید چی کار می کنی؟! گفتم دارم مایکل جکسون دانلود می کنم! می بینم متفکرانه داره نگام می کنه و با شک دستشو می بره طرف صورتش می گه: همین که صورتش.... چی بود؟ اسمش برام خیلی آشناس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ببینین من کجا و با چه اختلاف فرهنگی هایی دارم زندگی می کنم!!!!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:57 توسط ا ل ه ا م| |

شدیدا عمیقا وسیعا احساس گدایی فقر و بدبختی می کنم! یه زمانی بابت چهار تا نمره ی بیست و ده تا دونه کارت صد آفرین روزی ۴۰ مرتبه می گفتم "علم بهتر از ثروته!" اما الان در کمال هوش و حواس و بلاغت می دونم که ثروت خیلی خیلی بهتر از علمه.ثروت اونجاییش خوبه که وقتی می ری مرکز خرید سئول دماغتو نمی چسبونی به شیشه و حسرت چیزهای داخلو نمی خوری و یکی دو ملیون پول می بری و تا شش ماه بابت لباسهایی که خریدی هی خودتو سورپرایز می کنی و هی خودتو تو آینه می بینی و حالشو می بری!

حالم گرفته! دلم یه ثروت بادآورده می خواد! خوش به حالت پاریس هیلتون!!!!!!

 

پ ن:حالا جدا از این بحث ها و غصه ها قالب وبلاگ رو حال می کنین؟! بی کلاس طراحیش کرده.وااااای.خوشحالم.مرسییییییی

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:30 توسط ا ل ه ا م| |

این روزها بدجوری آویزون پیر پیغمبرهام واسه پایان نامه.همه اش دعا می کنم که اون استادی که مد نظرمه منو به عنوان دانشجوش بپذیره و استاد راهنمام بشه و بالاخره پای منم به IPM باز بشه.همون گوشه موشه چایی بدم هم بسمه! تا حالا آرزوهام فقط در مورد غذا و شیرینی براورده شده و نمی دونم در مورد پایان نامه هم جواب می ده یا نه! اگه اوکی بشه چندین پله ی علمی رو با سر دویدم.بی خیال... نمردیم و تو این وبلاگ یه آرزوی علمی خدا پسندانه کردیم!

روزهام می گذره... قبلا ها فکر می کردم ارشد قبول شم یه جای آسمون پاره می شه و همین جور حال و خوشیه که به سمتم سرازیر می شه اما گذشت و قبول شدم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و غم و مسئولیت هام فقط شکل عوض کردن.

راستی من نگفتم که در اولین برخوردم در دانشگاه "اورانوس زمینی" رو دیدم؟! خوب حالا می گم.خیلی خیلی بهتر از تصورم بود.فکر می کردم آدم خشکی باشه اما گرم و مهربون بود.حالا در راستای "بیاین دور هم باشیم" دوست دارم ببینمتون.با همه تونم ها! اونایی که تمایل دارن با اینجانب فیس تو فیس بشن و با این قرارهای وبلاگی حال می کنن به صورت"خصوصی" یه ندا بدن که هم دیگه رو ببینیم.جو کاملا خواهر برادریه خواهشا صابون شکم پاک بشه.منتظرم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:23 توسط ا ل ه ا م| |

خوب دوستان عزیز عروسی به خوبی و خوشی برگزار شد و اون سکانس هم اتفاق نیفتاد و شما یه چیزی در حد آنجلینا جولی رو از دست دادین! یعنی همه ی عکس هایی که از من گرفته شد در دوربین های محترم خونواده ی آقای نامزد می باشه و تو موبایل منو امید نیست و البته با این میزان فیلمی که از من گرفته شد خیلی امیدوار باشید که به زودی سی دیم رو روی زمین ابتیاع کنین در حالی که اون وسط دارم قر و قنبیل میام! البته زیاد نرقصیدم اما واسه منی که در هیچ مجلسی نمی رقصم همونشم "جمیله" بازی بود! حس خوبی ندارم به رقص! فکر کن تو یه عروسی جوگیر می شی و از تمام انعطاف و هنرت استفاده می کنی و اون وسط واسه خودت بندری می ری بعد دو ماه دیگه که جو خوابیده و همه چی آروم شده فیلمتو می ذارن و تو اون وسط هی قر می دی و حرکات ژانگولر انجام میدی! سرم اومده که می گم! توی عروسی یکی از عمو هام که از قضا متاهل شدن و مجرد موندنش اپسیلونی واسه ام فرق نداشت حس رقص منو گرفت و آهااااا! بیا وسط... واسه خودم رقصیدم و رقصیدم.اتفاقا فیلم خوبی از آب در اومد و تا یه مدت هرجا می رفتم می دیدم فیلمه رو گذاشتن و منم عین منگلا اون وسط دارم حرکات موزون و ناموزون انجام می دم.اون قدر احساس ندامت و خجالت کرده بودم که اگه تو تاکسی یکی بر می گشت و به دوستش می گفت:برنامه ی آخر هفته ات چیه؟! وقتی اون یارو یه چیز می گفت من اون وسط ذوق می کردم که خدارو شکر! نمی خوان فیلم منو ببینن!!! حلاصه شما که واردین اما بازم از من به شما گفتن جایی رفتین مراقب باشین جو موسیقی و تو که عروسکی و تو که ملوسکی و ... نگیرتتون که بعدها به شدت پشیمون می شین  و دوست دارین فیلمه رو یه جورایی منهدم کنین!

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:30 توسط ا ل ه ا م|

دوستان عزیز مونث و معدود مذکر پاشین یه لیف و یه صابون -گلیسیرینه ترجیحا- بردارین که الهام قراره عسک هاشو تو اون لباس بی ناموسی بذاره این جا و البته رمز دار! از همین الان چشم خواهر مادری تون رو تقویت کنین.هر چند گذاشتن عکس همه اش به این ربط داره که کسی ازم عکس بگیره وگرنه من که نمی تونم برم بگم ازم عکس بگیرین می خوام بذارم تو وبلاگم!!! من مثلا حواسم نیست بعد یکی میاد درخواست عکس گرفتن می ده و منم می پذیرم و میذارمش این جا! فقط امیدوارم همچین سکانسی اتفاق بیفته!
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:53 توسط ا ل ه ا م|


Design By : Night Skin