تبليغاتX
سیب من

پشت میز  نشستم و به شغل شریف بیکاری در محل کارم ادامه می دم که رییس زنگ می زنه: خانم ت می شه امروز بعد از تموم شدن ساعات کار اداری بمونی شرکت. کارت دارم!

تمام تیترهایی که طی اون یه رییس به کارمندش تجاوز کرده از جلوی چشمم رد می شه و می گم چشم!

میگه: اگه امروزم برات سخته، فردا صبح یه ذره زودتر بیا اون موقع صحبت کنیم!

یادم میاد که اکثر جرم و جنایت های بی ناموسی از خفاش شب گرفته تا قاتل خیابان های کرج و ... در ساعت اولیه ی صبح صورت گرفته و هیچ انسان تجاوز کننده ای بعد از مثلا خوردن ناهار قورمه سبزی و پیاز دست به این عمل شنیع نمی زنه و پیرو همین تجربیات مطالعاتیم می گم نه! همین امروز عصر خوبه!!!!!!

یه عقیده ای دارم توی زندگی. اگه کسی عاشقتونه و ازتون خواستگاری کرده و شما نمی خواید جواب مثبت بدید، حتی اگه سر و شکلش شبیه فامیل دور تو کلاه قرمزی باشه، بازم شما هرگاه که احتمال میدید اون فرد رو ببینید سعی کنید خوش تیپ و خوش لباس باشید که هر وقت شما رو دید هی حسرت بخوره که چه دافی از دست داده نه اینکه پشت سرتون بگه گوه خورده دختره ی سیبیلو!!

در همین راستا هنگامی که در شرکت با رییس محترم تنها بودم و تمام انرژی و ورزشی که با دستام کرده بودم رو در مشت جمع کرده بودم که در مواقع ضروری ازش استفاده کنم، خیالم راحت بود که اپیلاسیون کردم! حموم دارم! و آدامس توت فرنگیم هم توی کیفمه!!!

خلاصه تمام وقتی رو که داشتم با یارو حرف می زدم ضربان فلبم رو توی گوشام حس می کردم و با هر لبخند اون در و دیوار رو نگه می کردم که یعنی من نجییم و یه بار فکری تو سرش نیاد و اون قدر ضایع بازی و ترسو بازی در آوردم که سریع بحثو جمع کرد و روونه ی خونه شدم!

نتیجه ی بحث اما لذت بخش بود. یه چیزی در مایه های ارتقای زودرس و اینا...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:9 نويسنده ا ل ه ا م |

از فرط بی خوابی توان حسی و حرکتی و هوشیم در حد یه کووالا کاهش پیدا کرده و هر چیزی معمولی رو کلی با تعجب گوش میدم که ای بابا! پس این جوری بوده داستان!!!! و همه ی این ها ناشی از صبح زود بیدار شدن و یورتمه رفتن به سمت محل کاره. راستش هنوز خودمم نفهمیدم دلم می خواد انسان حاضر در محیط کار باشم یا درس بخونم؟! و هرگاه این دوگانگی ارزشی رو در روحم حل کردم حتما مسئله رو با شما هم در میون خواهم گذاشت! اما بهرحال در حال رفتن به سرکار می باشم و خوب حس بد ناشی از داشتن رییس رو یه انسان خوب و مهربون در نقش رییس برام حل کرده. اما واقعا نمی تونم تا آخر عمر کارمند باشم. فکر بیدار شدن هر روزه ی تابستون و زمستون آدمو دیوونه می کنه و این جاست که متوجه ی حجم خوشبختی معلم ها می شم که گشاد گشاد واسه خودشون میرن و میان و تا یه تقی به توقی می خوره کلاسا تعطیل میشه و بچه ها سر صف می رن و دبیرهای پرورشی به مناسبت ظهور نقی! در حال رقصیدن دتکت می شن.

خلاصه این که بد رقم منتظر دوران بازنشستگیم!!

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:52 نويسنده ا ل ه ا م |

به علت نداشتن جنبه و این که اگه دو بار روز مادر روز مادر کنم همین جا پخش زمین می شم و تا صبج از گریه و دلتنگی عر عر می کنم بنابراین به مناسبت این روز هیچ نظری ندارم!

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:4 نويسنده ا ل ه ا م |

از شهرستان که اومده بودم می دیدم ملت هی میرن توی یه سوراخایی ، سه سوت بعد زنگ می زنن سلام عزیزم! من فلان جام!!!!!! و من محاسبه می کردم و می دیدم یارو 6 ساعت وقت می خواسته برای رسیدن به اونجا و چه جوری رسیده و جوابی نمی گرفتم و آفرین می گفتم به جوونای ایرانی که این قدر فرزن!  یه ذهن متعجب می موند برام و چشمایی که به ساعت مچی مارک دار هدیه ی مامانم خیره شده بود! -لعنت به دزدی که ازم ورش داشت. ازش متنفرم- کم کم گذشت و دیدم یه کارت هایی تو دست مردم می چرخه که کارت دانشجویی نیست! کارت باشگاه و تغذیه هم نیست! یه فلش داره روش و همونه که آدمو سه سوت از این سر شهر میبره اون سر و پس از اندکی با کلی تلاش برای مخفی نگه داشتن حجم بهت و تعجب متوجه شدم که این آدمهای سریع السیر نه آل دارن نه دوالپا! این متروئه که جابه جاشون می کنه و زمانی که ما به سبک میمونک چی توز آویزون میله های اتوبوسیم اونا زیر زمینی می پیچونن و واسه خودشون زود به مقصد می رسن.

پس از مدتی دیدم که بحث تخصصی شده و هی مردم درباره ی خط عوض کردن صحبت می کنن و از اون جایی که خط عوض کردن برای من معادل فروختن سیم کارت موبایل و خریدن یه خط جدید بود، هر چی فکر می کردم و از قوانین مکانیک و مخابرات استفاده می کردم نمی تونستم رابطه ی بین خط موبایل عوض کردن و جا به جایی انسان ها رو درک کنم که پس از مدتی با کمک امید و دوستان متنبه شدم که خط متروئه که هی می شه عوضش کرد و به مقصد رسید.

هی بابا.... یادش بخیر!! امروز یکی دو سالی از ماجرا می گذره و اونقدر روی زمین و توی بی آر تی ها زیر بغل خانم هایی که اصرار به نشستن مانتو و گرفتن میله بالایی اتوبوس تو حلقم بود که ترس از فضای بسته و بد اومدن از سفرهای زیر زمینی رو فراموش کردم و امروز الهامی شدم که در مترو نشسته و دونات خور به دخترهای توی مترو آدرس میده.فهمیده که بعضی صندلی های سالن مترو روبروی واگن زن ها باز می شه. متوجه شده که خیلی ضایعه 45 دقیقه رو تو مترو تو واگن مردها سپری کنه و اونا هم از تو شیشه تو رو دید بزنن و البته اینم فهمیده که برای تحت تاثیر قرار نگرفتن برای خرید آت آشغال های مترویی بهتره هندز فری بذاره تو گوشش!!

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:42 نويسنده ا ل ه ا م |

صورتمو ماسک زدم. عصبانی نشستم روی مبل. ماسکه بوی گه میده و سرمو که تکون می دم تا انتهایی ترین قسمت ششم بوی گوه میره! سبزه. احساس شرک بودن بهم دست داده. اعصاب امروزم خورده خورده. یه انتگرال دارم که جواب نمیده. یعنی میده اما عددش موهومیه! هر چیم فکر می کنم نمی فهمم یه انتگرال چرا باید جوابش موهومی بشه اونم وقتی که عامل زیر انتگرال مشکلی نداره. فردا شب هم آخرین فرصت ارسال مقاله س واستادمم ظاهرا که نه اما عملا به یه جایی دایورتم کرده. کار هم یافتم. یه شرکت بی مزه با یه کار بی مزه با یه حقوق 450 تومنی! حال بدی دارم که قراره یه نفر رییسم بشه. همیشه معتقد بودم که اگه شده آدم یه مغازه ی شورت و صوتین فروشی باز کنه شرف داره به داشتن رییس و از همین الان خودمو آماده کردم که با توهین های احتمالی برخورد کنم. با این اخلاق سگی دو هفته دیگه بیکار خواهم بود اما می خوام برم. دکترا چی می شه؟! خوب می خونم. یعنی باید بخونم. حال ندارم 40 ساله م بشه و بشم یه آدم عقده ای که تنها آرزوش دکترا بود اما واسه ماهی 400 پونصد تومن از دستش داد. یه اعلام برائت هم بکنم از دوستاییم که درس نخوندن و بابت کان سوزی ناشی از ادامه تحصیل ندادنشون زنگ می زنن بهم و می گن دیدی گفتم درس فایده نداره!!!!!! خوب آخه احمق تو که درس نخوندی چه غلطی کردی؟ حالا انگار با درس نخوندش رییس ناسا شدن. خوب تو بیشتر از من خوابیدی! مبارکت باشه. خداحافظ

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:5 نويسنده ا ل ه ا م |

خدای محترم! اگر این موهای بدن رو نمی آفریدی ما خودمون می دونستیم چه جوری از پوستمون محافظت کنیم! الانم که می زنیمشون فقط وقت و سرمایه تو هدر دادی. تازه این جوری آقای کامران و هومن هم وقت بیشتری داشتن که به کارهای هنریشون بپردازن.

+ تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:37 نويسنده ا ل ه ا م |

دیشب من و امید طی یک اقدام سیاست زده شدگانه پرچم فرانسه در دست واسه سارکوزی سرود ملی می خوندیم و به طرفداران اولاند انگشت شست نشون میدادیم! شما نمی تونید تصور کنید که سیاست های فرانسه چقدر در زندگی ما موثره و با توجه به این که بخش عظیمی از پول خونه رو قراره طلاهای من بده با انتخاب اولاند و پیروزی سوسیالیست ها و به فاک رفتن ریاضت اقتصادی و پشت کردن مرکل به اون قیمت طلا پایین اومد و الان الهامی رو می بینید که طلاهای نازنین شو کلی باید با ضرر بفروشه چون ملت فرانسه خواستن اولاند بی مزه رو انتخاب کنن!!!

البته این اولین بدشانسی با کلاس ما نبود. در شبی از شب ها در حالیکه چشم هامون به سبک پرنس جان رابین هود برق می زد، داشتیم حساب کتاب می کردیم که تا زمان ریختن پول خونه در حساب صاحبخونه می تونیم اونو در بانک تات قرار داده و از مبالغی سود روزشمار بهره مند بشیم و برای اولین بار بدون پاره شدن سوراخی یه پول کمی تا قسمتی آسون به دست اومده رو بزنیم به بدن که متوجه شدیم در همون ساعات ملکوتی برنامه ریزی های اقتصادی ما بانک تات رو به باد دادن و درشو بستن!! و شک نکنید اگه قرار بود با بانک مرکزی ایران چنین کاری رو انجام بدیم در اونم می بستن!

و خداوند متعال در راستای عدم همکاری هر چه بیشتر در خریدن خونه توسط ما، یه آدمی رو سر راهمون قرار داد که وامی رو اعطا می کنه که بابتش فقط باید 4 تا امضا بزنیم و بگیریمش اما اونم نتونستیم! چرا؟! به خاطر این که امید یه بار از چنین وامی استفاده کرده بود و بانک وام دهنده ی محترم تو همه ی عمرش یه شرط تخیلی گذاشته بود و اونم اینه که زن و شوهر نمی تونن هر دوشون این وام رو بگیرن! و ما هر زوجی رو در فامیل می شناختیم یکیشون قبلا این پول رو گرفته بود و طبیعتا طرف مقابلش هم نمی تونست بیاد که به اسم اون وام بگیریم و فقط به علت نداشتن یک فروند انسان برای زدن وام به نامش این جوری دست و پامون در یه چیزی فرو می ره!!! بازم از نقش کائنات غافل نشیم که علاوه بر عدم همکاری ذکر شده اون قدر شرایط رو اوکازیون می کنه که مقادیری دچار باسن سوختگی هم بشیم و کلا غممون فقط به حسرت از دست دادن محدود نشه!

بهرحال خواستید کاری رو شروع کنید زیاد پای دیگرون رو وسط نکشید همین جوری کارهاتون معمولی انجام بدید خیلی بیشتر جواب می گیرید. همین جا... روی زمین... با علت و معلول!

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:5 نويسنده ا ل ه ا م |

نظرتون راجع به قالب وبلاگ چیه؟! اون گوگل ریدری که پایینه رو می گم؟ کلا حال می کنید که موفق به خوندن دست نوشته های کسی شدین که گوگل ریدرش مثل بنز کار می کنه؟! این چهار تا لینک پر رنگ و سیاهی که این گوشه می بینید حاصل دسترنج دو سه هفته ی من و صدف و مژده و 1 پزشک و خانواده ی محترم رجبیه که به این صورت نمود پیدا کرده و خدا می دونه که اگر سماجتی که برای ساختن این گوگل ریدر به کار بردم رو در رشته ی پزشکی می داشتم الان جراح قلب بودم!

معمولا یک کارو یک دو و نهایتا سه بار انجام میدم و بهتره خودش در همون بارها و به اندازه ی همون ابعاد تلاش من جواب بده وگرنه هرگز دوباره به سمتش نخواهم رفتم اما از معدود مواقع لجبازی من در یافتن علم بود که جواب داد!!!

مبارکم باشه

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:9 نويسنده ا ل ه ا م |

هی بابا... اون موقع که دوست بودیم روزی چند بار فکر می کردم که نکنه این امید منو علاف(الاف؟!) کرده و می خواد یه ذره دختربازی بکنه و بره!

حالا که متاهل شدم همه ش فکر می کنم چقدر عاشق دوران دوستیمونم. ترس از لو رفتن، بوس های یواشکی خیابونی، بغل کردن های خواهر برادری روی صندلی های پارک...

کاش متاهلی قبل از دوستی بود

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:14 نويسنده ا ل ه ا م |

هنوزم یه چیزایی دارم توی زندگیم که گاهی بهشون فخر بفروشم. آدم هایی رو دارم که می دونم تا آخر آخر آخر همه چیز پام می مونن. راستشو بخواید فکر نمی کنم ارزش این به پای "الهام موندنا" رو داشته باشم اما از اون جایی که توی روابطم انسان خوش شانسی به حساب میام همیشه بیشتر از اونی که می خوام دیگرون کمکم می کنن و اگه این خوش شانسی روابط اجتماعیمو توی یافتن کار داشتم الان رییس شرکت اپل بودم!

نمی دونم دلم می خواد رییس شرکت اپل باشم و محل سگ بهم نذارن، یا همین جوری آدم های مهربون زندگیمو داشته باشم و بیکار باشم! هر وقت فهمیدم بهتون می گم... چون خودمم هنوز گیجم که پولو بیشتر دوست دارم یا معنویاتو.

یکی از اون آدم هایی رو که ساعت 3 شب حاضره برای هوس من آبهویج بستنی درست کنه و خوشحال باشه که من به آرزوم رسیدم، "بیتا" خاله مه. از آدم هاییه که همیشه جلوی مغزم قرار داره و دوست دارم براش یه کار بزرگ بکنم.

اگه رییس شرکت اپل شدم و یا یه روزی به حد متوسط الحالی رسیدم حتما براش جبران می کنم. از خودش تشکرهای معمولی رو در مواقع لازم کردم اما به نظرم باید با عمل هم میزان مدیونیتمو بهش نشون بدم. حوصله ی کشتی کج گرفتن های موقع تعارفات رو ندارم. به یکی مدیونی؟ پولت می رسه؟ برو براش یه دستبند طلا بخر! این نظر منه...

یکی دیگه از این آدم ها "شاهین "ه. چون مذکره و چون من شوهر دارم الزاما رابطه ی عاشقانه ای نداریم. یه چیزی بین دوست و فامیل دور و برادر و پدر و ایناس! از این دوست داشتن های نیمه اسلامی دیگه که پسره بهت چشم نداره اما همه کار برات می کنه و از طرفی هم عاشق هیچ کس دیگه ای هم نیست که صد در صد مبرا بدونیش! خلاصه یه چیز جالبیه. روی اونم خیلی حساب باز می کنم اگرچه تا حالا هیچی ازش نخواستم و فقط خیالم راحته که علاوه بر آشناها یه آدم غریبه هم هوامو داره.

یک انسان دیگه ای هم بود یه زمانی "مهدی" نام که اونم یه موقعی یه نقش غیر دوست پسری، اما مهربون رو ایفا می کرد که تموم شد.

و خوب مسلمه که بابا و مامان و امید و خیلی های دیگه هم هستن اما حساب اون سه تا بالایی یکم متفاوت تره.

حضور برای عموم آزاده! و شما هم می تونید به این لیست بپیوندید!!!!!!!!!

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:1 نويسنده ا ل ه ا م |