می دونید... از اون سیستم وسواس روحی دارایی هستم که چه می دونم دو تا عددو که جمع می زنم 45 بار عددها رو کم و زیاد می کنم ببینم اشتباه کردم یا نه. همه چیزو دبل چک، تریپل چک! می کنم.
قطعا با این روحیات روزی سه بار زندگی خودم رو از بالا به پایین از پایین به بالا اسکن می کنم ببینم تا این سن و سال چه غلطی کردم و این روزها واقعیات زندگی هر چند ساعت یکبار بهم سیلی می زنه که الهام جان! هیچ کاری.... دقیقا هیچ کاری نکردی که بهش افتخار کنی.
راستش مامانم با این اخلاقیات منتقدانه ی من خیلی مخالفه. از این که خودمو شکست خورده می بینم و اعلام می کنم. مخصوصا با قسمت اعلامش. می گه نذار مردم بفهمن که تو در درونت خودتو شکست خورده می دونی اما چه اهمیتی داره؟ در "دستگاه مختصات اندازه گیری موفقیت در زندگی" از نظر من خیلی ها شکست خورده ن. حالا شاید فلانی از لیسانس فلان دانشگاه آزاد میاندوآبش احساس غرور کنه یا چه می دونم از روزی سه بار دستشویی رفتن بهش احساس موفق شدن در تمام ارکان زندگی دست بده. اما مهم اینه که من در جایی هستم که نباید باشم و این از درون منو می خوره و این فکر با من و در منه.
چقدر می تونم حملش کنم؟ خودمم نمی دونم.
الان با عرض معذرت از بودا، کنفسیوس و بابام دلم می خواد یکسری آدم ها رو کلا از روی زمین محو کنم. قطعا تمنیات درونی قاتل مابانه ای ندارم اما اگر کامیون بخواد از روی آدم های بلک لیستم رد بشه سرمو برمی گردونم و سوت می زنم تا رد شه!
گاهی هیتلرها و استالین ها لازم ما می شند. حالا گیریم که چهارتا انسان بی گناه هم این وسط می سوزن...
با نفرهای مورد تنفر من نمی شه حرف زد! نمی شه کنار اومد! نمی شه دوست شد! نمی شه هیچ کاری کرد! فقط باید بهشون نگاه کنی و به خودت یادآوری کنی که این شخص در هر سیستم اندازه گیری ای که تو حساب کنی،کوچیکه و سعی کنی ابعادشونو بهشون بفهمونی.
خیلی باید اذیت بشم که این حجم نفرت رو به ابنابشر در خودم حل کنم....
نمی دونم... اگه رگه! عصبه! هورمونه! ژنه! اعصابه! دی ان ئه! هر چیزی که هست من اونو ندارم. نهایت فکر نظافت گونه ای که در فایل های ذهنیم اتفاق می افته اینه که وسایل رو مرتب! روی هم بذارم و اولین اتفاق بعد از جستجوی یکی از اون پارامترها اینه که پل عمودی تشکیل شده م می ریزه زمین و دوباره ....
می دونم... صفت خوبی نیست برای یه مونث که بی نظم باشه. اینو روزی چند بار به خودم یادآوری می کنم اما اعتقاد دارم که نظم بخش اعظمیش با آدم به دنیا میاد و ژن های بسته بندی و اتیکت دار مامانم هرگز به من نرسیده و من موندم و یه اخلاقیات به ارث رسیده از پدر که نهایت درایتش در مرتب سازی اتاقش چیدن وسایلش روی همه!!!
راستش در وجودم که می گردم از این اخلاق های گند عوضی زیاد دارم. شاید واسه همینه که بعد از یک مدت دوستی هام سرد می شه و کسایی که کلی تلاش کردن بهم نزدیک بشن به شکل رقت آوری تنهام میذارن.
یه آدم بهم نزدیک می شه... باهام اوج می گیره... و بعد دور می شه... مدت هاست اوجی با کسی نداشتم. حالش نیست وقتی قراره یه دوستی تموم شده رو شروع کنی! کلی دوست پندینگ در اطرافم دارم. دلم نمی خواد تصویر اشتباه خوب ذهنی دیگرون رو با چهار تا از این خربازیا به باد بدم. همون جا بمونن بهتره.
فروختن وقتم به قیمت حقوق. جدا موندن از علائقم به خاطر حضور در فعالیت های اجتماعی!
می دونم برای آدم های سال 2013 این حرفا مزخرف و خنده داره. به صورت روتین عادت کردیم درس بخونیم! مدرک بگیریم! ازدواج کنیم! بچه بیاریم! بریم سرکار! جمعه ها رو مهمونی بریم! و ... حالا یه مرحله از این ها اسکیپ بشه انگار که از فضا اومدی. همه با تعجب نگات می کنن.
حتما مشکل هوشی داری که درس نمی خونی!
مشکل جنسی داری که ازدواج نمی کنی!
عقیمی که بچه نداری!
گشادی که سرکار نمی ری!
و پشت همه ی این حرف ها هیچ حجمی از تفکر نیست که شاید این آدم جدا از این قافله یکم آرزوهاش با اونی که همه دارن متفاوتن...
حالا فکر نکنید خیلی انسان پیشرو و آوانگاردی هستم. همچنان مسعود شصت چی وار توی آکواریوم محل کار می شینم! خلاف سنگینم خوردن کیک های شکلاتی سی سیه! حواسم هست بی تجربگیم منجر به سوتی دادنم نشه! و به احتمال قوی قرارداد منعقده رو هم امضا خواهم کرد....
بهر حال دیگه... گاهی اونقدر اطرافیان نامرد و نامتوجه هستن که حتی ارزش ندارن تزکیه ی نفس کنی و بخوای از لحاظ روحانی خودتو بالا بکشی که لایقشون باشی!
ولی در مورد سوالاتی که پرسیده بودین:
1- راستش اوضاع به منوال قبل می گذره. همون جای قبلی می رم سرکار و هر روز جوری میرم که انگار آخرین روز کاریمه! می گن جوری زندگی کن که انگار اون روز آخرین روز زندگیته. یعنی ملغمه ای از لذت و یاد خدا باش حالا حکایت منه. هر روز که می رم می گم خوب! من که تا آخر این هفته بیشتر این جا نیستم پس بذار این کارو اون کارم بکنم و روزها می گذره و من همچنان در این محیطم.
2- درس؟ دکترا؟ شیب؟ بام؟! امتحان دکترا ندادم. از وقتی امتحان دکترا ندادم فهمیدم که در کره زمین هر اتفاقی در قالب قوانین فیزیک و متافیزیک قابل انجام و اجراست! وقتی الهام با اون همه دکترا دکترا کردن خیلی شیک و مجلسی حتی سر جلسه ی امتحان حاضر نمی شه پس خیلی اتفاقا با درصد پایین احتمال وقوع قابل انجامند. حالا البته همچین هم بی هدف زندگی نمی کنم اما فعلا نمی نویسم. نمی نویسم چون تا حالا هیچ کدوم از کارهایی رو که در وبلاگم قول داده بودم انجام ندادم. پس بهتره ننویسمش تا کانتینیوس به کارم ادامه بدم.
3- بچه؟! یعنی اصلا فکرشم نکنید. بخش اعظمی از روزم با کار می گذره و بقیه ش نیم ساعت نیم ساعت تقسیم شده. نیم ساعت ورزش، نیم ساعت کلاس های غیر درسی، نیم ساعت ...،(این همون هدفه س!)، نیم ساعت کارهای خونه و ... حالا اگه بچه داشتن قراره فقط نیم ساعت وقت منو بگیره با کمال میل همین الان آمادگی خودمو جهت زاد و ولد اعلام می دارم!
4- امید؟ عاشقشم....
5- وزن؟ خوب از اون موقعی که یک کیلو اضافه کردم و توانایی کاهشش رو در خودم نمی بینم و حاضرم بمیرم اما از غذا و شیرینی نگذرم قسمت توجیهی مغزم این جوری اعلام کرده که بالاخره این یک کیلو تو صورتت هم رفته!! زن یه ذره صورتش تپل باشه خوبه! اصلا یه ذره گوشت صد عیبو بپوش!!!!
جمعه س! 9 صبحه! و به شکل رقت آوری روز مفیدی رو شروع کردم. 6.5 بیدار شدم. پس از ورزش الان یک ساعتی هست که شاید با تمرکز کم اما دارم معادلات مثلثاتی می خونم. به عنوان آدمی که از کارش لذت نمی بره می تونم بگم جمعه ها رو الان دیگه دوست دارم. حتی غروباشو! حتی اجبار تلویحی مامانم و مراقبت از راه دورش که امروز رو حداقل ماهی بخور واسه تیروئید نگرفتن!
حالا اینارو ولش کن. چیزی که این چند وقت ذهنمو مشغول کرده و ملت جهت تحریک من هی راه به راه توی نوشته هاشون می نویسن، نوشتن "اهداف" در سال 92 شونه و این که دلشون می خواد امسال رو چگونه سپری کنن. در این راستا و به لحاظ نگذروندن زندگی بزغاله وار و بی فایده منم چند بار خواستم دست به قلم یا حالا کیبورد ببرم و بنویسم که دورنمای زندگی یکساله مو بنویسم اما نمی شه.
سندروم ترس از شکست یکی از بزرگ ترین ضعف های منه. اینکه برنامه ای رو بنویسم و نتونم اجراش کنم و بعد احساس شکست خوردگی کنم مانع از این می شه که کلا برنامه چینی کنم. همین جوری دیمی جلو می رم و زندگی می کنم و خوب طبعا بعد از یک سال می بینم هیچ کار خاصی انجام ندادم جز این که تمایل شدیدی داشتم برای انجام یکسری کارها!!!
حالا خلاصه فکر می کنم کل سال 92 رو به این اختصاص بدم که آیا اصلا خوبه من برنامه ریزی کنم یا خیر! اما حسادت می کنم به انسان هایی که دیروز تصمیم گرفتن، امروز بهش عمل کردن و فردا موفقن!
از اون آدم داغون ها هم نیستم که توی پورشه نشستن و ویزای آمریکا تو دستشونه و پذیرش فلان دانشگاه رو دارن اما بازم افسرده ن.نه .... من یه توقعات متعادل، معمولی و انسانی دارم که نادیده گرفته می شن.در جایی هستم که این توقعات بزرگ و مبهمه!
من یک دایره ی قرمز دورم کشیدم که اگرچه تنگه اما هست. از امروز اجازه نمیدم که کسی پاشو اینور حریم دایره ای قرمز من بذاره و این یکی از تصمیمات مهم سال 92 ئه منه.
اصلا هم نمی خوام واسه م دعا کنید که موفق بشم! چون باید انجام بشه.
با کمک کائنات... بی کمک کائنات...
کم کم به جایی می رسی که انگار حس می کنی خودتم تفریحات بچه های پارک به نظرت مضحک میان و حرکت بی معنی بی نهایت الاکلنگ تو رو دچار احساس پوچی می کنه. دلت نمیخواد هر روز توی خونه ی فامیل ها رفت و شد کنی و مهمونی بری. دلت نمی خواد پیک نیکی رو برداری و یا چه می دونم نون باگت به بغل توی پارکا زیرانداز پهن کنی و کالباس بی کیفیت گاز بزنی.
می شی مثل الان من که از اون آدمی که یه خونه ی مادربزرگ رفتن معمولی هم واسه ش به اندازه ی کازینوهای لاس وگاس جذابیت داشت، الان فقط حس و حالی مونده که قسمت وسط مبلشون که از همه جا عریض تره رو با بهشت هم عوض نمی کنه.
یه جور انزواطلبی تزریقی که بعدا جزو خصوصیات ذاتیم شده! مهمونی ها که کنسل می شن خوشحال می شم. مسافرت ها که بهم می خوره ذوق می کنم!
دچار چنان اینرسی سکونیم که طوفان هم بلندم نمی کنه. طبیعیه که این انسان، با این روحیات بهترین روز عیدش دیروز می شه که تماما توی خونه بود و کتاب دایی جان ناپلئون از ایرج پزشکزاد رو می خوند. حالا گیریم یه سینمای درست درمون هم توی کشورم داشتم و عصرش می تونستم برم یه فیلم تیم برتون دار ببینم و یه هات چاکلت بخورم و بیام خونه. اونم می چسبید! اما با امکانات موجود اسلامی در حال حاضر فعلا ایرج پزشکزاد هم جواب میده.
بین خودمون باشه... از چند روز قبل از عید یه فکر کوچیک مریض ته مغزم وول می خوره که ای کاش ملت امسال بی خیال سیزده بدر بشن و بذارن توی خونه روز نحس کشدار سیزدهم فروردینمو بدر کنم!
همه می دونن که برای انجام کارهایی که باید انجامشون بدی اما نسبت به اونا بی تفاوتی و یا انگیزه ی کافی نداری باید سعی کنی برای خودت "هدف تراشی" کنی! یعنی هی من دلم یه چیزی بخواد، هی پول نداشته باشم و هی بخوام واسه ش تلاش کنم که این تلاشه به صورت ضمنی کار انگیزه رو هم برام انجام بده.
توی این چند وقت هر چی گشتم خودمو از مال دنیا بی نیاز دیدم! نمی دونم تاثیر اون فلسفه ایه که می خونم که منو نسبت به لذات دنیوی so so کرده و یا نه از مال دنیا جدی جدی بی نیازم. البته بی نیاز بی نیاز هم که نه... یک سری مشکلات دارم در ابعاد میلیون و میلیارد که با این کارهای سبک در شرکت های خصوصی هرگز حل نخواهند شد پس برای هر کدام یک عدد شماره انبار تعریف کرده و به دورترین قسمت بایگانی مغزم می فرستمشون که اوقاتم از این که تعطیلات رو نمی تونم توی لاس وگاس بگذرونم خیلی تلخ نشه!
می مونه آرزوهای مادی کوچیک که در جهت انگیزه سازی باید بهشون پر و بال بدم. مثل ماشین خریدن و طلا خریدن و از این چیزا. هر کدوم از این ها رو هر چقدر بزرگ کردم برام انگیزه نشد که نشد. نه نقش تعیین کننده ای در زندگیم دارن نه اونقدر برام مهمن که بخوام صبح ها بابتشون از خواب بیدار بشم. یعنی ته ته شونم بگیری اصلا دوسشون ندارم.
حالا شما اون ژن های گشادی خوزستانی رو با بی هدفی جمع بزنید و از مجموع اونا بیدار شدن اول صبح رو کم کنید و حاصل رو برابر با انگیزه های من قرار بدین. اون عدد رقت آور حاصله دلیل من برای سرکار رفتنه.
اما... چند وقتیه نه با زور و لگد دگنک که با عشق و علاقه و در کمال صحت و سلامت عقل متوجه شدم که هیچ چیز توی دنیا به اندازه ی "پیانو داشتن" برای من ارزشمند نیست و اصلا اون موقع که علاقه ای به داشتنش نبود زندگی نباتی ای بیش نداشتم!!! از همین رو چند وقتیه توی خیابون و روزنامه و اینترنت دربدر دنبال قیمت مناسب برای خرید یک فروند پیانو می گردم و وقتی دیشب رقم دو میلیون هشتاد هزار تومن رو روی یک پیانوی خیلی خوشگل قهوه ای یاماها دیدم می خواستم همون دم در مغازه دراز بکشم و بگم جان مادرتون همینو بدین من ببرم خونه!
اما به جای این کار لبخندی حاکی از کار بلدی و مضنه در دست داشتن و تحت تاثیر قیمت های ارزون قرار نگرفتن زدم و به داخل مغازه مراجعه کردم و وقتی قیمت های بالای چهار میلیون و ده میلیون رو روی پیانوهای دیگه دیدم فهمیدم که اون توی ویترینیه که دو میلیون و هشتاد هزار تومنه چه میزان مناسبی برای پرداخت به حساب میاد. البته هی که توی مغازه که شبیه راهرو پهنی بود که یه سمتش پیانو و سمت دیگه ش کیبورد بود جلوتر می رفتم کم کم به قیمت دیده شده ی اولیه بیشتر شک می کردم و لبخندم نانو متر به نانو متر کاهش طول می داد.
محال بود که پیانوی برقی متوسط الحال وسط مغازه رو چهار میلیون ششصد هزار بدن اما اون عروس توی ویترین دو میلیون و هشتاد هزار تومن باشه!! اما بد به دلم راه ندادم و بعد از دیدن همه ی مدل ها با لبخندی که الان بیشتر حامل شک بود تا شادی به ویترین برگشتم که مراسم دراز کشیدن جلوی در رو برگزار کنم که فهمیدم تمام ساعت هایی که ریاضی خوندم و تمام پولی که بابت عمل لیزیک چشمام دادم به پشیزی نمی ارزه وقتی که بیست میلیون و هشتاد هزار تومن رو دو میلیون و هشتاد هزار تومن می بینم.
هیچی دیگه. الان اون شده انگیزه م!!! با این میزان درآمد، با اصراری که برای کمک نگرفتن دارم، با این میزان پرداخت ها ایشالله پونزده سال دیگه الهام رو در حال نواختن اون ساز خواهید دید. ضمن این که تورم رو در این پونزده سال -صفر- در نظر بگیرید لطفا!