تبليغاتX
سیب من


سیب من

من نمی دونم این آدم پولدارها چرا افسردگی می گیرن! من این ماه یه ذره بیشتر از حد نصاب خرج کردم و الان خیلی خوشحال و رو فرمم بعد اونا هی می تونن بیشتر از حد خرج کنن اما دپرسن؟! شاید یکم دیر به این نتیجه رسیدم اما دلم شدیدا می خواد پولدار باشم! حالا  نگین خوب همه این جورین! آخه من نبودم و مثل اسکول ها علم رو ترجیح می دادم و همه اش می گفتم من دوست دارم یه دکتر فیزیک فقیر باشم تا یه فوق لیسانس پولدار ولی پس از بزرگ شدن الان فکر می کنم رشد عقلی پیدا کردم و فهمیدم چی بهتره.

چرا این روزها همه در آستانه ی جدایی از پارتنرهاشونن؟! دلم می گیره از این همه عشق به فاگ رفته و دوست دارم های ول شده تو هوا.من اعتقاد به رابطه ی ان ساله ندارم هر چند اگه باشه بهتره اما رابطه هایی رو این مدت می بینم که دقیقا وقتی که فکر می کنی دارن اوج می گیرم سقوط می کنن و آدم حالش از آدم بودن به هم می خوره.... به نظرم این روزها اونایی که عاشق نیستن خوشبخت ترن...

چرا من نمی تونم درک کنم که یه دختر ازدواج نکرده هم می تونه رابطه جن سی داشته باشه و اونم مثل مردها و پسرها آزاد باشه؟! هر چی هم برام توضیح می دن بازم جا نمی افته که کسی شخصی ترین حسشو با یه پسر حالا تقریبا غریبه تقسیم کنه و فرداش جوری رفتار کنه که انگار نه انگار! آقا یه کلام.چه جوری روشون می شه شلوارشونو جلوی همه دربیارن؟!!!!


نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:56 توسط ا ل ه ا م|

کارگرهای افغانی و کرد سر فلکه وقتی یه ماه از زنشون دورن جه حسی دارن وقتی به در و داف های تهران و حومه نگاه می کنن و چقدر تحریکن؟ الان منم پس از یک ماه دوری از اینترنت همونقدر احساسات دارم که خرج وبلاگ خودم و دوستان کنم.دارم جمع می کنم برم شمال و خیلی خوشحالم.درسته شمال واسه کسی که اهل مشروب نیست  و تازگی رفته تو کار دلستر اونم فقط هلو و توت فرنگی ، اهل کارهای بی ادبی و خوشحال کننده هم  نیست و می ترسه از این چیزا، اهل پارطی و قر و قنبیل هم نیست و  سنگین ترین خلافش سیگاره و  تو همونم مونده و جدیدا به این نتیجه رسیده که سیگار تلخه زیاد حال نمی ده خیلی نمی تونه خوشایند باشه، اما خوب یه مقدار تفریحات اسلامی داره که شامل دیدن دریا! جنگل گردی! و هوای خنک و ایناس!

همیشه من توی مسافرت ها یه مشکلات عجیب غریبی دارم! مثلا این که اول مسافرت پنکک بزنم یا وقتی به مقصد رسیدم صورتم فرش باشه! جون اولش که می زنم وقتی به مقصد می رسم بس که باد خورده تو صورتم انگار رو پوستم گل لگد کردن! یا اینکه تو خونه ی مردم شب ها خوابم نمی بره و اونقدر بد می خوابم که فرداش کوفتم می شه! یا اینکه گاهی اوقات هر چی تلاش می کنم با میزبان حرفم نمیاد و کلا سکوت زشتی اختیار می کنم و همین منو از مسافرت زده کرده.

حالا  این سری آرایش ملایم می کنم که به مقصد که رسیدم پر رنگش کنم و ژل هم دقیقه ی آخر می زنم که موهام تخت سرم نشه و خلاصه همه ی ترفند های خوش گذشتن رو به کار می برم تا همه ی این چند ماه بد گذشته رو فراموش کنم....

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 2:14 توسط ا ل ه ا م|

تنها باریه که خودمو فیزیکی احساس می کنم.هنوز داریم کوانتوم پیشرفته ی "علیمحمدی" رو می خونیم.انگار توی یه غم غلیظ فرو رفته ام.فقط یه چیزی.. این استاد هصته ای نبود!  فیزیک بنیادی خونده بود و هییییچ ربطی هم بهشون نداشت.
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 19:7 توسط ا ل ه ا م|

سواد کوانتوم من به اضافه ی تقلب های همراهم سر جلسه ی امتحان = سواد کوانتومی یک عدد تاسیساتی! 
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 0:42 توسط ا ل ه ا م|

آقای امید! جناب نامزد خان! تو که رشته ات شیمیه منم که عاشق کافه گلاسه ام خوب وقتی می ریم اون بستنی فروشی ولیعصر من که حواسم نیست یه ماده ی شیمیایی ای یه بیهوش کننده ای چیزی بریز توش که بیهوش بشم و ببرم خونه تون و بهم تجاوز کن که من زبونم واسه عروسی و سکه و طلا و لباس کوتاه بشه و به یک عقد محضری هول هولکی راضی بشم و تو هم زود منو بگیری و از دست این خوابگاه لعنتی راحت بشم!  
نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 10:6 توسط ا ل ه ا م|

نمی دونم شجاعت لازمه یا حماقت که یه تصمیم بگیرم و خودمو از دست همه چی راحت کنم.حالم از خودم و خنده های الکیم و زندگی دروغی و از پیش تعیین شده ام به هم می خوره.کلا حالم از زندگی به هم می خوره. 4 ماهه که دارم به خودم فشار میارم که وانمود کنم خوشبختم.واسه جی اصلا؟ مگه من می خوام چند سال زندگی کنم که این همه تظاهر کنم؟ وای دلم می خواد بمیرم....
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 14:1 توسط ا ل ه ا م|

روزهام سگی می گذرن.خاک بر سر من با این زندگیم.روزی بیست بار اینو به خودم می گم:خاک بر سرت بی شعور...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23:45 توسط ا ل ه ا م|

ماشالله هزار ماشالله لپ تاپ که روشن می شه این نود 32 مثل شیـــــــــــــــــــــــــــــــــر میاد بالا آپدیت می شه و اصلا نطق ما کور می شه از این حجم خوشبختی! ندیده ام دیگه! مدت مدیدی آپدیت نمی شد و آخرش فهمیدم دلیلش پروکسیشه که با وایرلس دانشگاه نمی خونه و خلاصه بحث تخصصی شده بود و منم گاگول! نمی فهمیدم چشه تا بالاخره با پرداخت هزار تومان به یکی از بچه های لیسانس کامپیوتر مشکلاتم حل شد و الان هر چقدر هم فلش های ملت به جاهای ویروس دارشون مالیده بشه اصلا انگار نه انگار.کک لپ تاپم گزیده نمی شه.حالا چقدر سایت های بی ناموسی ویروسی هم می تونی اون وسط باز کنی بماند! 

فقط کمی تا قسمتی استرس داشتم که نکنه تو خوابگاه شبی نیمه شبی بیان گردنمو بگیرن و از روی سایت هایی که رفتم لو برم و اخراج بشم و اینا که اونم پرسیدم و فهمیدم که نه ...قابل پیگیری نیست و حتی رییس دانشگاه! هم نمی فهمه من کجاها می رم و خلاصه تیرشونه که به سنگ می خوره و من در این فضای بی انتهای نت شناورم بدون هیچ ترسی از ویروسی شدن و البته تنها کاری که نمی کنم سرچ های درسیه! 

در حال حاضر در منزجر کننده ترین قسمت زندگیم به سر می برم و مثل آدمی شدم که خودش سر زخم های خودشو می کنه...

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:19 توسط ا ل ه ا م|

یه مدت "تازه های کتاب" نداشتم و این اصلا معنی اش این نیست که مطالعه ای نداشتم و در راه کسب علم نکوشیدم بلکه وقت نداشتم تا فیوضات خودم رو با شما تقسیم کنم و حال این وقت حاصل شد.

خوب... اول اینو بگم که من کتاب هایی که معرفی می کنم به نظر خودم خیلی با حال و موثرند.راستش آدمی نیستم که کتاب های پست مدرنیسم و پسا مدرنیسم رو بزنم زیر بغل و هیچی هم ازشون نفهمم و هی قطر کتابامو به رخ بکشم بلکه گاهی با خوندن "دزده و مرغ فلفلی" هم نیشم به سبک سنجد باز می شه.پس کتابهای این جا الزاما روشنفکرانه و با کلاس نیستند ولی به احتمال قوی شما باهاشون حال خواهید کرد.

اولین کتاب "گل صحرا" واریس دیری هست که خیلی خیلی خیلی احساسات عجیب و غریب در شما برانگیخته می کنه و کسایی که خوندنش بین 2 تا 3 روز سمت انسان دوستی مغزشون به شدت هورمون های مهربونی و همدردی ترشح می کرد و در یکی دو مورد هم  از کسایی که خوندنش خدا زیر سوال رفت!

من عـــــــــــــــــــــــــــاشق هدایتم! بگو خوب... نه از این ها که مثلا فلان نویسنده رو دوست داری و 4 تا کتاب ازش می خونی نه... از اونا که خودمو می کشم براش و می دونم هرگز انسانی در ایران مثلش نخواهد اومد.از اخلاقاشم خیلی خوشم میاد و کلا یکم از سر جامعه انسانی زیاد تر بود و این دفعه در وصفش دوست صمیمی اش مصطفی فرزانه کتابی به اسم "آشنایی با صادق هدایت" چاپ کرده که محاله بخونین و عاشق یا عاشق تر صادق هدایت نشید.هر چند انسان هایی هستند  در خوابگاهمون که هنوز از من می پرسن مگه این صادق هدایت کیه که تو این قد دوسش داری؟! اگه جزو این دسته این که بی خیال بابا جون... صادق پفکه!

همین دیگه... عجالتا اینها رو بخونین خبرشو بدین تا باز بهتون معرفی کنم...ماشالله مغز که ندارم کامپیوتره!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 1:19 توسط ا ل ه ا م|

دقیقا شب قبل سمینار دادن که دعا دعا می کنی دولت گرامی اینترنتو از دسته قطع کرده باشه تا فردا جلوی استاد ضمن یادآوری دیکتاتوری موجود در مملکت دلیل بیاری که ننوشتن متن سمینارت از بی اینترنتی بود نه از روی تنبلی صفحات با سرعت 180 کیلو بایت پر سکند باز می شن و مشتی می کوبند بر دهان یاوه گویی که من باشم! برم دنبال درسم...
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 23:6 توسط ا ل ه ا م|


Design By : Night Skin